گنج

شمارهٔ ۳۳

گفتم که به زیرکی تماممشاید که خرد بود غلامم
هر چند که توسن است گردوناز دانش من شدست رامم
از جهد و کفایت من است اینکز چرخ بر آمدست کامم
وز غایت عقل و کاردانیانگشت نمای خاص و عامم
شاید که بدین گمان که بردمتوبیخ کنند بر دوامم
امروز چو روز روشنم شدکاندر همه کار ناتمامم
گر دعوی پختگی کنم بازمپذیر که من هنوز خامم
هر چند که مرغ زیرک آمدبر خاتم روزگار نامم
شک نیست که مرغ زیرکم زانکافتاده به پای خود به دامم
بر دانش خود چو تکیه کردمزان از می غم پرست جامم
هم فضل خدای به که گیرداز روی کرم در اهتمامم