گنج

شمارهٔ ۱

کاشکی از همدمی روزی خبر بودی مراتا فلک با آن جلالت پی سپر بودی مرا
دوستی محرم مرا از ملک عالم آرزوستکاشکی بودی که این ملک دگر بودی مرا
دوستان رفتند و در دیده خیال جمله ماندگر نرفتندی چه باک از خشک و تر بودی مرا؟
گر نه دیدار عزیزان رفته بودی از نظرهر زمان در کار شادی یک نظر بودی مرا
گر ز فُرقَتشان نه روز و شب دژم بودی دلمعیش در روز و شب و شام و سحر بودی مرا
ور نه کم کردی نشاط از طبع من رنج فراقمیل سوی لهو و عشرت بیشتر بودی مرا
همچو آسان یافتم بر ملکت عالم ظفرکاشک بر ملک طرب ز آنسان ظفر بودی مرا
گر نه دلتنگی نصیبم بودی از دوران چرخزندگانی خوشتر از شهد و شکر بودی مرا
مقبل عالم منم ور من نه مقبل بودمیکی چنین فرمان روا در بحر و بر بودی مرا!
تاج شاهی داد ما را ایزد و دارم امیدکو دهد شادی که تا تاجی دگر بودی مرا