شمارهٔ ۸
هات المدام فنار السکر قد سکنتوالروح من طرفک الغناج قد فتنت
بیاور ای دل من تنگ گشته چون دهنتاز آن میی که چو عیش من است و چون سخنت
ما ذا علیک ادام الله لیلتنالو ان سرت بعد ما حزنت
مریز خون من ای شوخ تا نگیرد سختشه زمانه قزل ارسلان به خون منت