شمارهٔ ۴۵
غرب الشمس والهوی سکنیو سهیل بدا من الیمن
این این الکؤوس مترعةهاتها هاتها و لاتهن
لشکر شب رسید تن چه زنی؟حبشی دست یافت بر ختنی
ای که از عارض، آفتاب منیپر کن از باده، کوزه دو منی
هی عین الدیوک ذائبةفاسقنی یا محلق الاذن
انت روحی و راحتی فاذاغبت عنی بهت عن بدنی
باده ده عهد چون منی مشکنگرچه یار شکسته زلف منی
زانکه با عدل ارسلان سلطاننتوانی که عهد من شکنی