شمارهٔ ۷۲
خدایگانا! معلوم رای روشن تستخلوص بندگی و شرط نیک خواهی من
من آن کسم که مرا آن محل و مرتبه نیستکه کار ملک نکو گردد از تباهی من
من آن گدای سخن پیشه ام که وقت سخنزنند اهل سخن لاف پادشاهی من
به جان مدح توام زنده و ز روی قیاسسجل مدح ترا در خورد گواهی من
چو شب سیاهم از اندوه و چشم می دارمکه صبح عدل تو زایل کند سیاهی من
روا مدار که عازج شوند ماهی و مرغبر اشگ گرم و دم سرد صبحگاهی من
دهان به روزه و لب برثنای تو، مپسندز دیده تر شده رخسارگان کاهی من
مرا بخوان و گناهی مدان که معلوم استهمه جهان را احوال بی گناهی من