شمارهٔ ۶۹
این قوم نگر که باز هستنددر ملک قوام بی قوامان
از خبث عقیده زرد رویانوز خون پیاله سرخ فامان
از دم سردی فقاع طبعانیخ در بغلان بی نظامان
چون شام سیاه کاسه رنگانچون صبح دوم فراخ گامان
ای دهر ترا تمام دستی استدر همدستی ناتمامان
آنراست غلام خواجه دولتکو آب دهن شد از غلامان
هر نان درست کاسمان راستهست از قبل شکسته نامان
وآتش صفتان ز چرخ اطلسدر اطلس آتشی خرامان
سامانی و سروری به نسبتوانگه همه را نه سر نه سامان
عیسی نفسان پاک دامنپامال خسان شده چو دامان
صد دیگ به زیر کاسه چرخپخته ست ولی برای خامان
مندیش مجیر و کام خوش کناز هجو خسان و خویش کامان