گنج

شمارهٔ ۴۶

قافیه: ار۱۲ بیت
خداوندم ظهیرالدین ادام الله ایامهکه در فضل و هنر جز صدر سلطان را نمی شاید
همی داند به عقل کامل و رای رفیع خودکه چرخ ازرق الازرق و دستان را نمی شاید
نباتی کز فضای بی ثبات او همی رویداگر چه محض جان داروست درمان را نمی شاید
دلی در پنجه قهرش سر شادی نمی داردسری با قبضه تیغش گریبان را نمی شاید
شبش گر طره عذراست در وامق نمی گیردمهش گر جبهت حوراست رضوان را نمی شاید
مرا چون گوی سرگردان اگر دارد عجب نبودچنین گویی که الا زخم چوگان را نمی شاید
مرا قطب معانی خواند بر چارم فلک عیسیبه بندم کرد یعنی قطب دوران را نمی شاید
ز شه در خط نیم زیرا که خطی دارد از گردونکه این حسان سخن فی الجمله احسان را نمی شاید
ولیکن گر تو حال من ز گبر زند خوان پرسیبگوید کین مسلمان بند و زندان را نمی شاید
به شکل هدهدی پیش سلیمان آمدم شاها!چه دانستم که این هدهد سلیمان را نمی شاید
اگر شه رای آن دارد که آزادم کند زیبدکه روز عید اضحی حبس و حرمان را نمی شاید
وگر قربان کند باری توزی او قربتی داریبگو کین گاو فربه نیست قربان را نمی شاید