شمارهٔ ۳۷
دریا دلا! کسی که گهر چین لفظ تستدر جزع دیده صورت لؤلؤ نیاورد
عقل آن زمان که سحر حلال تو دل بردایمان به هیچ غمزه جادو نیاورد
هستی مسیح جان ده وآنرا که دانشی استپیش دم تو هاون و دارو نیاورد
با روی شاهدان سیه چشم لفظ تودل یاد زال ریخته ابرو نیاورد
شاها! سخن غلام من آمد اگر چه هستهندو وشی که قیمت نیکو نیاورد
چون آرمت سخن که بر چون تو خسروی؟عاقل به تحفه بنده هندو نیاورد