شمارهٔ ۳۶
اوحد دین چون ز حادثات زمانهکار وزارت به مرگ خویش تبه کرد
با من مسکین خرد به زاری زاریگفت هزاران هزار آوخ واه کرد
بر دل تو باز حادثه حشر آوردبر در تو باز رنج نایبه ره کرد
عمر ربود از تو روزگار نه مخدومسر ستد از تو فلک نه قصد کله کرد
گفتمش این هست شرط ماتم او چیست؟گفت مرا چون به صبح و شام نگه کرد
موی ببر اینکه صبح موی ببریدجامه سیه کن که شام جامه سیه کرد