گنج

شمارهٔ ۲۶

ای صدر شاه رتبت قطب فلک جلالتکایام تحفه تو فتح و ظفر فرستد
بس مدتی نماند کین چار طاق ازرقهر دم به بارگاهت نزلی دگر فرستد
گردون به مجلس تو از بهر شمع و سفرههم جرم مه فشاند هم قرص خور فرستد
آخر رسید روزی کز بهر بندگانتحورا عبیر ساید جوزا کمر فرستد
از بهر تیر ایشان یک ره اشارتی کنتا سدره شاخ ریزد سیمرغ پر فرستد
نی شد مجیر عمدا تا در ثنات چون نیاز دل نوا سراید وز لب شکر فرستد
زحمت نداد اگر نه می خواست تا به خدمتجانی شکسته بسته پیشت بدر فرستد
ایمه چه زهره دارد سیمرغ عزلتی کوپیش هزار عیسی یک سم خر فرستد
دانی که کیست بنده آنکو به چون تو خواجهیا جان خشک بخشد یا شعر تر فرستد
در زر گرفت مدحت لیکن نه از پی آنکیا خلق مدح گوید یا خواجه زر فرستد
او بود و نیم جانی با خاطری که از ویهر لحظه ای به بزمت گنج گهر فرستد
زان طمع در فرستاد این قطعه تا بخوانیجان ماند و گر بخواهی آن نیز در فرستد