گنج

شمارهٔ ۸۴

ز تاب زلف تو ای آفتاب روحانیبه مشگ سوده در آمد هزار ارزانی
مهی به حسن ازین روی آفتاب نهادچو سایه پیش تو بر خاک تیره پیشانی
جهان خوبی از آن خواندمت که همچو جهانبه وصل و هجر نه بر یک نهاد و یکسانی
بسان طوق زنخدان و طاق ابروی تستفلک به سخت کمانی و سست پیمانی
ز شهر فتنه نخیزد چو طیره بنشینیبه تنگ مشگ بریزد چو طره بفشانی
بر آن مباش که جانی که انده تو دروستبه عشوه ای که درو هیچ نیست بستانی
ربود چشم من از لعل تو گهر ریزیگرفت زلف تو از کار من پریشانی
همیشه رشگ من از آفتاب و سایه بودکه با تواند چو در مجلسی و میدانی
ننالم از غم هجرت چو وصل حاصل اوستکه زیر رنج بود گنجهای آسانی
سرشگم از قبل آن ستاره را ماندکه تو به تندی و شوخی سپهر را مانی
به حسن یوسف عهدی واین عجب که مرادلی به چاه زنخدان تست زندانی
ز من شنو سخن حسن خود که کس نکندحدیث یوسف مصری چو پیر کنعانی
جفا کنند نه با آنکه جهد او به وفاستز تو جزای وفا هم جفاست تا دانی
مبادم از غم تو یک نفس امید خلاصاگر خورم چو غمت در غمت پشیمانی
مرا ز عشق تو این بس که از تو ساخته امنسیب مدح و ثنای سکندر ثانی
محمد بن روادی کز اقتدار کرممسلم است ورا در جهان جهانبانی
کمینه دانش او و هم عقلی و حسیکهینه بخشش او ملک بحری و کانی
نثار رایت او گنجهای پیروزیرفیق موکب او لطفهای یزدانی
همیشه کار عدو ناقص از کمال ویستز روز تام شب تیره راست نقصانی
به نوک نیزه خطی و درع داودیگرفت زیر نگین ملکت سلیمانی
کلاه گوشه میمون اوست کشتی نوحهر آنگهی که بود حادثات طوفانی
شدست بر دل و دست مبارکش موقوفسخای حاتم طائی و وهم لقمانی
ز تیغ روشن او خانه عدو تیره استز کلک تیره او صحن ملک نورانی
سپهر دولت را رمح او شهاب بس استچو سر بر آرد ازو فتنه های شیطانی
شکست هیبت او بازوی ستمکاریفزود رایت او رونق مسلمانی
لوای او بدل زخمهای گردونیحدیث او حسد نکته های یونانی
در آن زمان که پذیرد میان صف قتالز باد فتنه بنای وجود ویرانی
شود ز خون یلان در دهان تیر خدنگبه شکل صورت پیکان چو لعل پیکانی
به خون و خاک بر آید جهان افسوسیز دست و پای در افتد قوای نفسانی
شود دریده تر از عنکبوت اصطرلابز نوک نیزه قبای سپهر پنگانی
کمین گشاده قضا بهر فتنه انگیزیاجل ببسته میان بهر بنده فرمانی
میان معرکه از جسم و مغز نامورانجهان ز بهر دد و دام کرده مهمانی
دریده پرده دلها ز تف تیغ چنانکه همچو روز شود رازهای پنهانی
عنان کوکب شه بینی اندر آن ساعتگرفته سعد سماوی و لطف یزدانی
بخوانده آیت نصر من الله از علمشزبان فتح و ظفر بر زمانه فانی
کند به تیغ گهر بار خود بنامیزدزمین معرکه چون گوهر بدخشانی
بزرگ بار خدایا تویی که وقت هنرهر آنچه از تو بگویم هزار چندانی
به بزم و بار مه از بهمنی و جمشیدیبه نطق و فضل به از صاحبی و سحبانی
گشاد نامه فتح تو هر کجا که رسدکنند بر تو ملوک جهان ثنا خوانی
بهر چه عزم کنی دور آسمان گویدبرو که با ظفر آیی بکن که بتوانی
چو تو به باغ فصاحت هزار دستان نیستوگرچه روز شجاعت هزار دستانی
ز هیبت تو به مازندران درون پس ازینبه جای آب همی خون برآید از خانی
جهان پیاده بر آید ز ابلق شب و روزچو تو سوار شوی بر کمیت چوگانی
نهاد مهر تو در دل سعادت فلکیگرفت کین تو در سینه نحس کیوانی
بساز بزم! که امروز عید قربانستبریز خون عدو همچو گاو قربانی
طرب گزین و طلب کن ز نیکوان ختنسماع روح نواز و شراب ریحانی
همیشه تا نبود در جهان کون و فسادعقیق پاره بزمت چو لعل رمانی
خدای یار تو چون از تو خلق درماندفلک معین تو چون تو ز خلق درمانی
نهاده نام تو سلطان و داده دور فلکمجیر را لقب از حضرت تو سلطانی