گنج

شمارهٔ ۵۳

تر دامنی که ننگ وجودست گوهرشدریا نشسته خشک لب از دامن ترش
طفل سخن به شیر سگ آلود از آنگهیکاین شوخ گربه چشم گرفتست در برش
سرگشته شد چو زیبق ناکشته کز تریآب دهان جنسی مصرست در خورش
نشگفت اگر چو زیبق از ایدر بجست از آنکدر کوزه فقاع همی کردم اندرش
تربد به شکل زیبق و بر آبدان گریختزانکس که داشت آتش خاطر برابرش
آن مستحاضه خو که شب از اختر و شهابجز دوک و بادریسه نیاورد بر درش
با سحرم ار زبانش چو صامت گرفته شدشاید که رنگ از آب گرفته است خنجرش
بر پای سر نهاده چو چنبر نشسته امتا بینم از فلک چو رسن سر به چنبرش
سیمرغ وار گر دم عزلت زند چه سودکز بام کعبه کاه رباید کبوترش
چون کوزه کهن شده بی آب ماند از آنکدر کار آب کاسه صفت بود ساغرش
یعنی چو پشت آینه خیزد سیاه رویگر طبع تیره آینه سازد سکندرش
در طیلسان به صورت و شکل این رباب دستساز زنی است مطربه در زیر چادرش
تا همچو اسب ناخنه برداشتست بازاو ناخنی نگشته به گوهر ز استرش
این سبز خیمه همچو رسن تاب می رودتا طیلسان طناب کند گرد حنجرش
تا طبع من ز مادر روح القدس بزادریح العقیم شد سخن طبع ابترش
نامش به ننگ تهمت مریم شکست از آنکگنگ آمد از مشیمه، مسیح سخنورش
روح الامینش همچو کمان گوشه گشته یافتزان بر خدنگ خاطر من بست شهپرش
این هندوی خصی که بجز دزدی سخنهرگز نگشت بکر معانی مسخرش
مهر عروس عزلت اگر ملک جم دهدهم زشت نام وزانیه خیزد ز بسترش
چون طشت زرد گوش شدست این کبود چشمزان کافتابه زر سرخست بی مرش
بینم بزودی ار چه ز جان دست شسته امچون آفتابه بی سر ازین طشت اخضرش
این گربه چشم تا بد من گفت همچو سگمی بین چو شیر با همه نامردی ابخرش
انگشتری جم نپذیرد شکست از آنکپیروزه دروغ بر آورد عبهرش
نامردمیش عادت از آن شد که از نخستخر مهره بود مردمک نور گسترش
عیسی نطق نیست مگر عیسوی که هستاز مهر بسته پیش بصر مهره خرش
چون نی زبان کشید ولی طوطی سخندر لب نداشت یک شکر از طبع منکرش
و آخر چو نی شکست از آن کس که در جهانعنابیست خانه دلها ز شکرش
خوش سوختم به آتش لفظش چو عود از آنکیک دست دل سیه شده دیدم چو مجمرش
دستی چو دست آینه بی پنجه و اهل فضلانگشت بر نهاده به حرف مزورش
قلاب نقد من شد و هنگام زاد ز آندستی بریده از پی این زاد مادرش
دادم به مار مهره عزلت دو کون از آنکدر کام زهر افعی جهلست مضمرش
حل کرده ام به آه چو یخ طلق عافیتتا در شوم به آتش کین چون سمندرش
صفش به باد سحر بر درم که اوذره است هم به باد درد صف لشکرش
این زرد و سرد چون زر و زیبق که از خسیکس برنداشت رنگ مگر زیبق از زرش
ریش مرا نمک شد و گردون کاسه شکلیک جو نمک نیافت به دیگ سخن درش
ز اول ردی و معجب و ملعونش خواست حقزان آفرید ناقص و کوتاه و اشقرش
دعوی کند به قطبی و بینام همچو قطبگردش نگشته کس بجز از نعش دخترش
با دست چون رباب سر از جام می بتافتتا کرد چون قنینه فلک دست بر سرش
خون جگر دهم به جهان سپید دستتا ندهد او به دست سیه عشوه دیگرش
با من قران کند که عطارد ز رشگ منبگرفت دفتین و فرو شست دفترش
طفلی شکسته نام چه سنجد به نزد آنککمتر ز سنجدست همه ملک سنجرش
این قرص آسمان که تنور زمانه تافتداند که من نیم ز پی نان، جری خورش
گردون که قرص ماه بسی شب خورد ز بخلچون من کسی نواله نسازد از اخترش
دانم یقین که ثابته ناخوش کلیجه ایستهر چند بینم از ره صورت مزعفرش
هر شب ز بهر عقد عروسان طبع منگردد فلک سبیکه و شب گوی عنبرش
زان خون دل که دهر مرا در شکم فگنددادم ز سینه نافه مشگ معطرش
چون ناف کعبه سینه کند بر همه جهانآهو وشی که مشگ دهد ناف خاطرش
شش گوشه جهان سخن با منست از آنکبگذشت پنج نوبتم از هفت کشورش
نقش سخن نخواند کس از کعبتین خاکتا ره نیافت مهره من در مششدرش
تا شخص من چو دایره فربه شد از هنرگردون چو خط و نقطه ز من کرد و لاغرش
چوگانی ضمیر مرا لک ببست از آنکمیدانگهی نیافت درین گوی اغبرش
خصم مرا گذشته ز زوبین و طعنه نیستیک نکته در کیابی لفظ مبترش
بر پای خویش تیشه زند تا به رغم منبیند زمانه همدم پور درو گرش
چون اره گر همه لب و دندان شود به نطقبینی نهاده بر خط من سر چو مسطرش
می خواندش زمنه براهیم کعبه کنتا خواند پور آزر شروان برادرش
گر نیست بر خلاف خلیل الله ای عجبریحان طبع من ز چه معنی شد آذرش
چون می بریخت آب رخش معنیی که هستچرخ پیاله رنگ یکی جرعه ز اخضرش
یعنی امام مطلق داور نشان حقکاندر حرم خلیفه به حق خواند داورش
خضر علوم افضل موسی صفا که هستملک سکندر آینه از عکس پیکرش
گوهر ز سنگ می شکند وین عجب که هستسنگ آسیای چرخ شکسته ز گوهرش
این هفت گوژپشت خشن پوش در خطنداز چار بالش سیه و شکل محضرش
دست سیاه او شب آبستن است از آنکانصاف زای کرد فلک تا به محشرش
زان مسندش بزرگ شکم شد که حامله استنسبت نکرد خلق چو مریم به شوهرش
تا ذات اوست قابله این عروس شرععیسی صفت بود بچه ماده و ترش
هست او بلال صورت و سلطان نه فلکدر رشگ پنج نوبت الله اکبرش
خاتون شرع تا رخ خود دید و شکل اومهرش قبول کرد که خالی است در خورش
نه مدرسه است کعبه ثانی و دست اوپیدا به صورت حجرالاسود از درش
سقفش به قدر گنبد اعظم شمر که هستقطب و مجره رنگسه و جفت معبرش
هم کعبه هم بهشت شد از بهر آنک هستادریس درس گوی و محمد مجاورش
گر کعبه نیست زمزمش اندر میانه چیست؟ور خلد نیست سدره چرا هست همرش؟
خورشید وقت صبح کشد صد هزار میلتا توتیا برد ز تراب مطهرش
زانگه که پادشاهی حق در حریم اوستدارالخلافه خواند سپهر مدورش
بغداد، گنجه، مدرسه دارالخلافه استافضل ز فضل و مرتبه یحیی و جعفرش
کوثر عرق گرفته و طوبیست سرنگونزان حوض آب و آن شجر سایه گسترش
من در عذاب دوزخم از طعنه خسانتا دور ماندم از بر طوبی و کوثرش
سرو اندرو ز تاختن دی مسلم استکافضل شد آفتاب و حمل شکل منبرش
منبر حمل صفت شد واو آفتاب و جمعپروین و آن دو دوحه عالی دو پیکرش
در صحن اوست بر که مگر چشمه خضرکز حادثات دهر نیابی مکدرش
گردد چو صبحدم همه تن حلقه و شکنچون زلف یار من ز نسیم معطرش
چشم مرا بس آن شکن دلفریب اوگر یار نشکند سر زلف معنبرش
به بد ز عالم از پی این گشت چار سوکامد به چشم، عالم شش سو محقرش
در صحن او به شکل مه چارده شبه استنارنج و صحن مدرسه از لطف خاورش
کیمخت خاک هست چو نارنجی قمراز عکس شاخهای نرنج بر آورش
یا همچو رنگ روی من اندر فراق آنکبر من ستم کند سر زلف ستمگرش
چون مه در آب و همچو سمندر در آتشمتا دید چشم من مه نوبر صنوبرش
پرورده ام به خون جگر تا همی خوردخون دلم دو شکر یاقوت پرورش
در عشق او ز آتش دل فارغم از آنکخود دیده می کشد به سرشگ مقطرش
چون چشمه خضر شود آتش بر آنکه هستورد زبان، ثنای امام مطهرش
مالک رکاب ملکت شرع افضل آنکه نیستخورشید جز خریطه کش راش انورش
شاگرد فیض حق شد و در چشمه حیاتهر صبحدم معلم خضرست رهبرش
هارونی ثناش کند موسی کلیمتا خود مجیر کیست؟ که باشد ثناگرش
شاید که جان برد نه ثنا بر درش از آنکو یاور حق است که حق باد یاورش