گنج

شمارهٔ ۵۰

وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)قافیه: ر۲۱ بیت
پرده مستان نواخت زخمه باد سحرباده ده ای عشق تو همچو سحر پرده در
دایره بزم را نقطه چو از خال تستساغر تا خط بیار سر ز خط ما مبر
مردمیی کن به شرط از پی ما پیش از آنکشهری در پای تو کشته شود سر بسر
رطل غمت می کشم پس تو به چون من کسیخط به چه در می کشی چون لب رطل ای پسر!
خاک شدم پیش تو جرعه خاصت مراستزانکه به بزم کرام خاک بود جرعه خور
چشم من خشک لب پیش تو پر اشگ بهتا تو شکر لب کنی نقل ز بادام تر
گر نه ربابم مرا زخم مزن بر میانبا دگری همچو چنگ دست مکن در کمر
چاشت خورد عشق تو بر دل ما تا ز حسنزلف تو بر نیم شب خنده زند چون سحر
از غم تو همچو نی صد گرهم بر دلستای دو دل آخر بر آر کام من از یک شکر
زر به ترازو بخواه از من و با من مشوگاهی چون زر دو روی گه چو ترازو دو سر
خار به زر نه مرا زانکه من اکنون چو گلزر به کف آورده ام از پی تو سیمبر
خاک زرم چون خسان بهر چو تو نقره ایکو کند این کار من با تو به از آب زر
همچو شکوفه بریز خون من ار من تراگویم چون برگ گل از سر زر در گذر
بر در تو آفتاب آینه صورت شده استتا دود آیینه وار در طلبت در بدر
سینه مکن کز غمت گشت جگرها کبابکم کن ارت زهره ایست رنج دلی از جگر
مردم چشم منی پس تو ز نامردمیکار مرا کژمکن از خم ابرو بتر
می نیم از بوی من سر که چه ریزی ز رویمی خور و از من مکن همچو من از می حذر
گر تو مرا همچو اشگ بفگنی از چشم خوارباز کنم همچو اشگ جای تو اندر بصر
گوشه دل گر خوری شاید کاقطاع تستجان به نظر کن که کرد شاه سوی وی نظر
قلزم دجله عطا مهدی دجال بندکسری جمشید جام خسرو خورشید فر
بلبل داود لحن تا ز چمن شد بدرشکل زره کرد از آب باد مسیحا اثر