شمارهٔ ۴۸
الطرب ای شکرستان چون دم سرد در سحرگرم درآی و دم مده باده بیار و غم ببر
چند به خنده های خوش گریه من طلب کنیگریه شمع می طلب خنده صبح می نگر
عشق تو کم نمی کند یک سر مو ز قصد منپس من موی گشته را جام می آر تا به سر
می ز خروس ده منی همچو پر تذرو دههین که خروس صبح خوان بار دگر فشاند پر
همچو پیاله بی تو من خون جگر گریستمچون تو درآمدی بده خون پیاله بی جگر
خاک توام چه می خوری آب به کاسه سرمکوزه آب لعل خور برره قول کاسه گر
شمع مخواه به ز من زانکه منم چو شمع توروز بمرده تا به شب سوخته شام تا سحر
نقل مرا باز وجه از چه زنیم بوسه ایمعنی خنده از لبت پسته نماید از شکر
داز من سه گانهای گرچه ندارم از تو مناز تر و خشک در جهان جز لب خشک و چشم تر
من که چو دست سوخته دارمت از چه هر نفساز سگ پای سوخته حال دلم کنی بتر
در پی زر به سر چو آب از پی آن دوم که اوبا چو تو نقره ای کند کار دلم چو آب زر
بی نظرت نشسته ام یک دل و صد هزار غمهم نبود غم ار کند شاه به سوی ما نظر
شاه سپهر بارگه خسرو عرش مرتبتمقطع خطه کرم شحنه عالم هنر