شمارهٔ ۴۵
قدر ترا مرتبه ای استوارعمر ترا قاعده ای استوار
چون ز خروش و صف اندر نبردگوش جهان کر شود از گیر و دار
خیمه افلاک شود باد سررایت اجرام شود خاکسار
خسته شود پشت زمین از جسامتیره شود روی زمان از غبار
واقعه بر تن بگشاید گرهحادثه بر فتح نبندد حصار
فتح شود جرم زمین از سکونبسته شود سقف فلک را مدار
موج زند بحر شقایق چنانککشتی دولت برسد بر کنار
در شکن هاون گردون شکندر کنف مجمر دوزخ شرار
کحل شود گنبد نیلی قباعود شود مرکز عودی ازار
بینی از آثار قضای شدهقاعده لیل و رسوم نهار
سوخته کاشانه لیل از نفسریخته ایوان نهار از نهار
تا نکند بخت ترا قابلهفتح نزاید رحم روزگار
زخم تو بستاند اگر در رسدخاصیت باد و گل و آب و نار
سوی تو آید ز سعود فلکخواسته هشت نجوم آشکار
عز و بقا بر صفت وحش و طیرفتح و ظفر بر صفت مور و مار
ای فلکت بنده فرمان پذیروی ملکت داعی دعوت گزار
عاشق عیدست و تمنای عیدبر عمه عالم شده عشرت گذار
مجلس خاص تو ز خویش و خواصهست ز نام کم آن نامدار
خوش بود از صوت غزالی درواین غزل تازه پاکان بیار