گنج

شمارهٔ ۳۵

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: اننکند۵۳ بیت
گر سر زلف تو بر روی تو جولان نکندعشق تو قصد دل و غارت ایمان نکند
با تو کس گوی به میدان نبرد تا غم توخاطرش خسته تر از گوی به میدان نکند
بر دلم روز وصال تو ز اندیشه هجرمی کند آنچه هزاران شب هجران نکند
دل و صد چون دل برخاسته پیش تو کشمتا ز من غمزه شوخت طلب جان نکند
دیده من حشر از عشق تو آورد ولیکچکند دیده؟ چو دل داند و فرمان نکند
دل سگ کیست؟ که چون چشم چو آهوی تو دیدخدمت آن لب لعل از بن دندان نکند
کار ما چون سر زلف تو پریشان همه شبنکند کس اگر آن زلف پریشان نکند
در جهان فتنه ای افگندی و بر فتنه توگرچه من صبر کنم خسرو ایران نکند
کارفرمای جهان اعظم اتابک که خردبا کفش قصه بحر و صف کان نکند
مالک شش جهت اسکندر ثانی که فلکپیش قدرش سخن قدر قدر خان نکند
ذات او سایه یزدان شده خورشید در اوججز به جان خدمت آن سایه یزدان نکند
پشت اسلام بدو قوت از آن یافت که اوطلب رنج دل هیچ مسلمان نکند
او به حق شاه جهانبان شد و شک نیست که حقهیچ کس را به خطا شاه جهانبان نکند
خسروا عدل تو جاییست که از چنگل بازهیچ تیهو بچه در ملک تو افغان نکند
مرد تا در ره ایزد نشود عاصی و عاقدر تو و نعمت تو بیهده عصیان نکند
نبود مشکل و دشوار به عالم کاریکه فلک بر تو و اقبال تو آسان نکند
نور حق بر تو و بر چهره خوبت پیداستوین اثرها بجز از طاعت پنهان نکند
عصمت نوح تو داری و بهنگام مصافآنچه تیغ تو کند صدمه طوفان نکند
تویی اسکندر ثانی که نباشد روزیکه کف تو مدد چشمه حیوان نکند
گر در ایام تو سنجر مثلا زنده شودجز به تو سلطنت ملک خراسان نکند
فر اقبال تو از دشمن تو ناید از آنکدیو در طاعت حق کار سلیمان نکند
ور شود خصم تو فرعون مدار انده از آنکتیغ تو قهر کم از موسی عمران نکند
شوربخت دو جهان آن بود ای شاه که اوهر چه گفتی تو و گویی که بکن آن نکند
عهد بستست قضای ازلی با تو بر آنکتا ابد خانه اقبال تو ویران نکند
آنچه سگ دار غلامانت کند در صف جنگلشگر ایلک و لشکرکش خاقان نکند
تا تو سلطان جهان را به حقیقت پدریهیچ دشمن طلب ملکت سلطان نکند
شاد باش ای شه کافرکش غازی که فلکجز بداندیش ترا عاجز و حیران نکند
هرکه او دیده بود روی تو از اول روزتا به شب گرد درش حادثه جولان نکند
شاه خوارزم گر از حکم تو سر پیچاندخویشتن جز هدف ناوک خذلان نکند
ور مؤبد ننهد بر خط پیمان تو سرکافرم گر سر خود در سر طغیان نکند
التجابر در تو تا به یکی سال دگرقیصر روم کم از خسرو کرمان نکند
تو برین فتح و ظفر شکر فراوان کن از آنککار تو راست بجز شکر فراوان نکند
فتح تبریز میسر شد و آن روز مبادکه دل و دولت تو فتح دگرسان نکند
هم بزودی بود این بقعه ز عدل تو چنانساکنش آرزوی روضه رضوان نکند
خسروا هست یقینت که فلک تا به ابدبر مراد دل کس جنبش و دوران نکند
هیچ کاری به جهان با سر و سامان نبودتا جفای فلکش بی سر و سامان نکند
پس در آن کوش که در دور تو و دولت توفتح جز با سر شمشیر تو پیمان نکند
بیخ کافر بکن از پشت زمین تا پس ازیننعمت عفو ترا بیهده کفران نکند
پشت ایمان چو تویی پس که کند در عالم؟گر سر خنجر تو یاری ایمان نکند
غبن باشد اگر از خون دل ابخازیخاک را تیغ تو چون لعل بدخشان نکند
آن فزع بیند و یابد ز تو و لشکر توکه دگر تا بزید روی به اران نکند
دارم امید که این بار سر خنجر توجای جز در دل آن کافر کشخان نکند
او پشیمان شود از کرده ولی آن سگ راجز سر تیغ تو از کرده پشیمان نکند
نیست یکروز که از مدح و ثنای تو مجیرزینت دفتر و آرایش دیوان نکند
در ثنای تو هر آنکس که ببیند سخنشمیل سوی سخن صاحب و سحبان نکند
خاطر اوست سزاوار مدیح تو از آنکمدح احمد بجز از خاطر حسان نکند
او ز احسان تو محروم شد و نیست کسیکه دلت در حق او شفقت و احسان نکند
تا لب لاله و رخسار سمن را به چمنهیچ کس تازه تر از قطره باران نکند
تا در اثنای سخن مرد سخنگوی فصیحبرگ گل را صفت خار مغیلان نکند
رایت دولت و فر تو چنان عالی بادکه گذر جز همه بر تارک کیوان نکند
سال عمر تو چنان باد و چنان خواهد بودکه حسابش به حیل خاطر انسان نکند
باد ایوان فلک رخنه و بگسسته ز هماگر او نقش ز نام تو بر ایوان نکند
گنگ باد آنکه چو بشنید دعای تو ز منجان نیفزاید و آمین ز دل و جان نکند