شمارهٔ ۳۲
ساقیا باده بده تا طرب از سر گیرندپیش کاین تاج مه از تارک شب برگیرند
شاهدان شمع ز کاشانه برون اندازندقدسیان مشعله هفت فلک درگیرند
نیکوان پرده بر انداخته در رقص آیندمطربان هر نفسی پرده دیگر گیرند
نقل خشک از لب چون شکر معشوق برندمی روشن به سماع غزل تر گیرند
زهره را اتا بسوی مجلس عشاق کشندگه سر زلف و گهی گوشه چادر گیرند
هندو آسا همه هنگام شکر خنده صبحبا لب یار کم طوطی و شکر گیرند
سنگ در ساغر نیک و بد ایام زنندوز کف سنگدلان نصفی و ساغر گیرند
طوق گردن ز سر گیسوی مشکین سازندصید گردون به خم زلف معنبر گیرند
زیر سقف گهر آگین فلک چون دم صبحخوش بخندند و جهان در زر و گوهر گیرند
کم زنان نرد دغا باختن آغاز کنندمهره خصم بر امید مششدر گیرند
نعره نوش وشاقان و سماع خوش چنگجان فزانید گه صبح جهان بر گیرند
آن خیمده قد لاغر تن مو ریخته سربزنند و بنوازند و به بر در گیرند
وان تهی معده نه چشم سیه سوخته راناله دل به ده انگشت فرو تر گیرند
وان کشف پشت خرف را که همه تن شکم استگردن و گوش بمالند چو بر بر گیرند
وز خروش خوش آن دایره کردار دو رویپای چون دایره خواهند که بر سر گیرند
گردنان همچو گریبان همه سر در بازندتا یکی دم سر آن زلف معطر گیرند
آسمان برخی بزمی که در او از می و جامآذر از آب دهند آب ز آذر گیرند
مشتی او باش و قلندر بهم آیند و همهپرده نیستی و راه قلندر گیرند
چون بد و نیک جهان جمله فراموش کنندباده بر یاد کف شاه مظفر گیرند
نصرة الدین عضدالمله محمد که ازوساکنان فلکی مرتبه و فر گیرند
پهلوان خسرو منصور که با قدرت اوآسمان را سزد ار عاجر و مضطر گیرند
قطره ای را ز کفش قلزم و جیحون خوانندگوشه ای را ز دلش گنبد اخضر گیرند
آنکه با حشمت او کم ز کم آید گه عقدهر حسابی که ز کیخسرو و جم بر گیرند
دوحه دولت و سرچشمه اقبال وراعاقلان پاکتر از طوبی و کوثر گیرند
چاکر لفظ خوش و بنده طبعش کش اوستهر چه نام از طرف ششتر و عسکر گیرند
با کف دست وی از نار سمن رویانندبا تف تیغ وی از آب سمندر گیرند
خسروان نام شریفش همه بر دیده نهندقدسیان نامه فتحش همه در بر گیرند
پرچم خنگ وی از طره حورا سازندبیرق رمح وی از کله قیصر گیرند
نه فلک ز آرزوی طوق سمندش همه شبخویشتن تا به سحر در زر و زیور گیرند
بر فلک انجم از آن چون ورق زر شده اندتا ورقهای مدیحش همه در زر گیرند
دست و شمشیر ورا از قبل نصرت حقذوالفقار دگر و حیدر دیگر گیرند
بیضه شرع مسلم بود از فتنه چرختا ورا روز وغا نایب حیدر گیرند
پیش آن دست که خورشید فلک طیره اوستهستی عالم شش گوشه محقر گیرند
می سگالند دو دستش که به یک بخشش گرمتر و خشک همه آفاق ز ره بر گیرند
جود مرده ز دلش زنده شد و شاید اگردم عیسی و دل شاه برابر گیرند
تیهوان در حرمش زقه شاهین طلبندآهوان در کنفش گوش غضنفر گیرند
نفحه عدل ورا بوی ز غزنین یابندصدمه تیغ ورا راه به کشمر گیرند
سلطنت را جز ازو واسطة العقد کجاست؟که بدو مملکت و افسر سنجر گیرند
پدر اسکندر ثانی و برادر سلطاناصل شاهان ز پدر یا ز برادر گیرند
خسروا عدل تو جاییست که در خطه ملکطغرل و باز به دراج و کبوتر گیرند
عقل و جان خاک کف پای تو در دیده کشندبحر و کان غاشیه دست تو بر سر گیرند
گر کمندی کند از رای رفیع تو فلکبه خم او همه خورشید منور گیرند
عقل کل ذات تو آمد که بر رتبت اونه فلک را همه اجزای مبتر گیرند
اندران روز که گردان وغا در صف کینناله کوس به از ناله مزهر گیرند
طعمه مرگ ز اجسام دلیران سازندساحت چرخ بر ارواح مطهر گیرند
به تف تیغ همه گرده گردون سوزندبه خم خام همه زهره ازهر گیرند
باد پایان ز تف خنجر عادی صفتانطبع دور فلک و عادت صرصر گیرند
آن زمان تیغ ترا مایه نصرت دانندوان نفس تیر ترا مرگ مصور گیرند
رافنون وار همه کوس اجل بنوازندارغوان شکل رخ تیغ به خون در گیرند
نیزه ها خوابگه از سینه گردان طلبندحربه ها جایگه اندر سر و افسر گیرند
سرکشان هم به سر رمح چو نیلوفر ترعرصه معرکه در لاله احمر گیرند
عقل و روح از فزع، آیینه مثالراه این دایره آینه پیکر گیرند
از طرب صف شکنان لون طبر خون یابندوز فزع تیغ زنان رنگ معصفر گیرند
گه رکاب از کمر کوه گران تر سازندگه عنان از ورق کاه سبکتر گیرند
گرد یکران ترا کایت فتح و ظفرستمایه نصرت و پیرایه لشگر گیرند
بر سر مایده معرکه مرغان هواکاسه از تارک شاهان ستمگر گیرند
نامه فتح تو بر طارم گردون خوانندخیمه جاه تو بر تارک اختر گیرند
سعد گردون به بقای ابد و نصرت حقفال اقبال به نام تو ز دفتر گیرند
حمله ای را ز تو صد لشکر دارا شمرندوقفه ای را ز تو صد سد سکندر گیرند
فضلا در صفت مدح تو اشعار مجیربه ز درج گهر و درج مسطر گیرند
رقمش طرفه تر از صورت مانی دانندسخنش خوبتر از صنعت آزر گیرند
پیش طبع وی و دست تو بزرگان عراقهم سخا هم سخن خلق مزور گیرند
شعر او نسبت و نام از تو و مدح تو گرفتگرچه نام از پدر خویش وز مادر گیرند
خسروا تاج دها! موکب نوروز رسیدکه جهانرا همه در لاله و عبهر گیرند
بس نماندست که بر دامن کشت و لب جویسبزه و بید به کف ناوک و خنجر گیرند
رطلها از می آسوده لبالب خواهندجامها در زر و فیروزه سراسر گیرند
بزم نوروز بساز و می آسوده بخواهتا به بزم تو همه باده مقطر گیرند
بر خور از بخت جوان روز نو و دولت نوآن به امروز که جام می و ساغر گرند
تا بتان گرد سمن دام ز عنبر سازندتا مهان روز طرب زلف معنبر گیرند
تا خط و عارض خوبان ختن را به صفتچون دل مؤمن و چون سینه کافر گیرند
عز و اقبال تو و اعظم اتابک به جهانباد چندانک دم صور بدم درگیرند
امر و نهی تو چنان باد که بر روی زمینخسروان را همه مأمور و مسخر گیرند
در تو کعبه امید خلایق باداتا همه خلق جهان حلقه آن در گیرند