گنج

شمارهٔ ۲۹

قافیه: ربستهاند۱۵ بیت
زیوری از نو بدین چرخ کهن بر بسته‌اندگوهری شاهد برین دریای اخضر بسته‌اند
شب‌روان گلشن نیلوفری را همچو صبحروی‌ها بگشاده‌اند این بار و زیور بسته‌اند
از شفق صد جرعه بین در طاس گردون ریختهتا ز ظلمت طره‌ای بر روی اختر بسته‌اند
در افق خونریز خورشید است و خون‌آلود از اوستاین تتق کز باختر تا حدّ خاور بسته‌اند
زاغ شب بر ره هزاران بیضهٔ زرّین نهادتا به مغرب طغرل خورشید را پر بسته‌اند!
نیم‌شب‌خیزان مشرق را ز زرّ مغربیآفتاب‌آسا بعینه بر سر افسر بسته‌اند
بر عروس آسمان مشّاطگانِ صُنعِ حقاین هزاران عقد در یارب چه در خور بسته‌اند
شب محک رنگ است و اَنجُم زر علی الاطلاق از آنکاین محک را بر هوا از بهر آن زر بسته‌اند
جان خاصان خاک این شب باد چون یک دم در اوراه رحمت بر دل خاصان، سراسر بسته‌اند
کار آن رندان خاک‌انداز به کز آب خشکپردهٔ آن لحظه گرد آتش تر بسته‌اند
عاقبت از پرده بیرون اوفتد آن پرده‌هاکان حریفان صبحدم بر روی مزهر بسته‌اند
توشهٔ جان از لبِ لعلِ شکروَش برده‌اندگوشهٔ دل در خمِ زُلفِ معنبر بسته‌اند
شاهدی دارند چون در جلوه‌گه خندد فراخعقل پندارد به مجلس تنگ شکّر بسته‌اند
روی آن دارد که گویند آن زمان بر روی اوپرتوی از فرّ شاه هفت کشور بسته‌اند
قهرمان ملک آن صاحبقرانی کز جلالخاک پایش قدسیان بر تارک سر بسته‌اند