گنج

شمارهٔ ۲

۱۴ بیت
ایا سرو گلعذار دلارام غمگسارمیاموز زینهار تطاول ز روزگار
مدارم چو خاک خوار مجوی از برم کنارکه بی‌رویت ای نگار دلم را قرار نیست
برانداز کار و بار حذر کن ز روزگارکنارم کن اختیار قدح جوی و روی یار
بکش جام خوشگوار کز این بهتر ایچ کارکه برگرفتم نگار در این روزگار نیست
شرف بخشم از وصال برون آرم از وبالکه از هجرت احتمال برون شد ز اعتدال
چه نازی به زلف و خال برون کن ز سر خیالکه سرمایه جمال چو گل پایدار نیست
به زلف چو مشک ناب ببردی دل کبابکنون از در صواب فرستی مرا خطاب
از آن مانده در عذاب که از پس دل خرابدر آن زلف پر ز تاب صبا را گذار نیست
چو افکندیم به دام چو بردیم ننگ و ناممشو تند و باش رام مکن جور بر دوام
میازارمان مدام کز آزردن غلامبه نزدیک خاص و عام بتر هیچ کار نیست
ز غم شد دلم کباب ز من رفت خورد و خوابتوانم نماند و تاب شد این چشم من سحاب
به رخ بر به جای آب روان کرد خون نابکه آن گوهر خوشاب مرا در کنار نیست
تویی بر بتان امیر منم در کفت اسیرز ناصر کران مگیر مدانش چنین حقیر
که در طبع و در ضمیر جوانی است بی‌نظیرولی در جهان پیر هنر در شمار نیست