گنج

شمارهٔ ۱

۳۲ بیت
از چهره گل نقاب برخاستفصل طرب و می مصفاست
بلبل به زبان حال گویاستکآن دل که نه عاشق است خاراست
عشق آمد و صبر رخت بربستبا این دست مست توبه بشکست
وز خانه عافیت برون جستواندر پی یار و جام صهباست
عالم همه در بیان عشق استنقش دو جهان نشان عشق است
جایی که نه از جهان عشق استسر دل ما از آن مبراست
عشق است کمال زندگانیعشق است حیات جاودانی
بی‌عشق مباش تا توانیکآن دل که نه عاشق است شیداست
من کشته چشم نرگسینممن بسته زلف عنبرینم
نی از بر خود من این چنینمدر عهد ازل خدا چنین خواست
مستی خوش و در بهار خوش‌ترواندر لب جویبار خوش‌تر
با مطرب و با نگار خوش‌ترخرم دل آن کش این مهیاست
ساقی قدح شراب دردهوآن جام چو آفتاب درده
بانگی به ده خراب دردهگو وقت نشاط و روز صحراست
ای راحت روح دردمنداندر غمکده جهان ویران
دانی که بزد ز دست غم جانمستی که نداند او چپ و راست
یک دم ز غم زمانه بگریزبا گردش روزگار مستیز
برخیز و قنینه در قدح ریزکز باغ نفیر مرغ برخاست
از دست مده تو بوستان رابرخیز و بجوی دوستان را
کایام بهار گلستان راچون چهره یار ما برآراست
شد باد بهار عطر پردازخوش‌تر ز بهشت گشت شیراز
آمد دل شاهدان به پروازدریاب که موسم مصلاست
ای مطرب گل‌رخ سمن‌بویبر رغم دل حسود بدگوی
تا شب همه این ترانه می‌گویکامروز زمانه نوبت ماست
سجاده بیار در خراباتمشنو ز مقلدان مناجات
نه شطح قبول کن نه طاماتکاین جمله تخیلات و سوداست
صوفی تو ز خانقه برون آیبا ساز و نوای ارغنون
دل را به نشاط رهنمون آیکایام تفرج و تماشاست
زن شیشه نام و ننگ بر سنگگل خواه بهار و باده و چنگ
کم خور غم روزگار صدرنگخوش باش که کارها نه پیداست
ناصر صفت کمال می‌جویپیراهن دل ز غم همی‌شوی
کآنکس برد از میان ما گویکاندر صف عشق پاک و یکتاست