شمارهٔ ۶۰
الا ای ترک عیسیدم تو ماه عالمآراییهزارت یوسف مصری سزد یوسف به زیبایی
تو زیب و زینت دهری تو شاه کشور چینیتو شمع مجلس انسی تو نور دیده مایی
اگر در شب ز روخ رخ سواد زلف برداریز لوح دهر همچون صبح زنگ شام بزدایی
ز رویت گر به نابینای مادرزاد عکس افتددهد عکست به نابینای مادرزاد بینایی
گر از زلفت رسد بویی به مغز پیر صد سالهبیابد پیر صد ساله دگر ره فر برنایی
چو با یکتا قدت دیدم دو تا زلف تو هم بالامرا در بر ز سودایت دو تا گشته است یکتایی
به سودا سر برون کردم شدم دیوانه عشقتز لوح عقل بستردم همه آفات دانایی
چلیپا زلف کافر را اگر از رخ بیندازیچو من بسیار مومن را در اندازی به ترسایی
تو فردوس تماشایی و ما عاشق تماشا راچو دادم دل تماشا را بده داد تماشایی
تو را جز مهر با چیزی به کار اندر نمیبایدکه در خوبی نیامیزد در آن حدی که میبایی
کسی کاو با تو بنشیند یقین عمرش بیفزایدچه باشد گر کنی لطفی و عمرم را بیفزایی
اگر چون خط سرسبزت ببوسم آن لب گلگونکنم این طاق ارزق را ز درد و آه سودایی
چو ناصر از میان جان کمر بستیم عشقت راسزد گر باز ما گردی و با ما در میان آیی