گنج

شمارهٔ ۵۳

۱۱ بیت
صبح از افق برآمد ساقی بیار جامیتا بو که پخته گردد از تاب باده خامی
بنیاد ناتمامان از می تمام گردداز می تمام گردان بنیاد ناتمامی
خون شد دلم ز غصه جام طرب روان کنتا بو که باز خواهم از غصه انتقامی
بهر جهان چه داری مشغول جان خود راکاصل جهان ندارد نزد خرد دوامی
کار دلم ز هجرت رفت از نظام بیرونبی‌وصل تو نیابد کار دلم نظامی
سلطان وقت گردم گر وصل تو بیابمسلطان وقت گردان از وصل خود غلامی
ترکانه چشم مستت سرمست کرد مارامستان چشم خود را از لب برآر کامی
هیچ از لب چو قندت چشم طمع ندارمما را تمام باشد از لطف تو سلامی
صد شام تا به صبح از عشقت نخفت چشممبر بوی آن که با تو صبحی برم به شامی
گویند نام خود را بدنام عشق کردیبدنام عشق بادا هر جا که نیکنامی
شد صید باز عشقت سیمرغ جان ناصرتا بر گلت ز سنبل زلفت نهاد دامی