شمارهٔ ۳۵
ای زلف تو سرمایه سودای منروشن به توست این چشم خون پالای من
گیرم که بر من دل نمیسوزد تو رامیکن حذر از ناله شبهای من
در من نظر کن یک رهی از روی لطفتا کور گردد دیده اعدای من
جایی که شاهان خاک کویت گشتهاندخود کی بود ای جان تو را پروای من
گر چاره کارم نسازد وصل توشیراز را بر هم زند غوغای من
ناصر ز غم دیوانه شد یک ره بگوکآخر کجا شد عاشق شیدای من
دوری مجو رنجم مکن خوارم مدارکاندر جهان کمتر بود همتای من