گنج

شمارهٔ ۴۹

الا ای یار فرزانه بیا با ما به میخانهچو مردان باش مستانه بکن با جام پیمانه
گرو باید مصلی را به دست آور قدح می رامصفا کن دل و جان را، مشو خود مرد فرزانه
چه شد فرزانه گر گردی، به نیمی جو نمی‌ارزیهمان دم مرد می‌گردی، شوی چون مرد دیوانه
لباس فقر می‌پوشی، شرابی چون نمی‌نوشیچرا در مکر می‌کوشی، کنی چون قصه افسانه
ز افسان و فسون باید که خودها را رها آیددرین راهی کُجا آید، به جز مرادنه مستانه
چون مستان شو چه مستوری کجا جز باده مخموریبکش یک جام در پیری، قدم خود نه به میخانه
بیا تنها درین وادی، هوالواحد، هوالهادیرسد هردم تُرا شادی، تو شو خود یار مردانه
سُخن از لا چه می‌گویی، تو هُو باهُو نمی‌جوییچرا با غیر می‌پویی، هوالهو گو چو مستانه
چو مستان نوش این می را، فنا کن مأمن خود رابجو ای یار باهُو را، صلا زد پیر میخانه