گنج

غزل ضربی (در ماهور)

۸ بیت
ز من نگارم خبر نداردبه حال زارم نظر ندارد
خبر ندارم من از دل خوددل من از من خبر ندارد
کجا رود دل که دلبرش نیستکجا پرد مرغ که پر ندارد
امان از این عشق فغان از این عشقکه غیر خون جگر ندارد
همه سیاهی همه تباهیمگر شب ما سحر ندارد
بهار مضطر منال دیگرکه آه و زاری اثر ندارد
جز انتظار و جز استقامتوطن علاج دگر ندارد
ز هر دو سر، بر سرش بکوبندکسی که تیغ دو سر ندارد