گنج

خویش را احیا کنید

ای سفیهان بهرِ خود هم اندکی غوغا کنیدحال خود را دیده‌، واغوثا و واویلا کنید
کیسه‌های خالی خود را دهید آخر تکانپس تکانی خورده دزدِ خویش را پیدا کنید
تا به کی با این لباسِ ژنده می‌ریزید اشکبا جوی غیرت لباس از اطلس و دیبا کنید
کشته شد شاهِ شهیدان تا شما گیرید پندپیشِ ظالم پافشاری یکه و تنها کنید
خانه‌هاتان شد خراب اما صداهاتان گرفتآخر ای خانه‌خرابان لااقل نجوا کنید
انتظار از مجلس و از شیخ و از ملای شهرکار بیهوده است خود را حاضر دعوا کنید
خودکشی باشد قمه بر سر زدن‌، آن تیغِ تیزبر سرِ دشمن زنید و خویش را احیا کنید
این دَکاکینِ کساد ای اهلِ تهران بسته بِهْدَکّه بربندید و مشتِ ظالمان را واکنید
ای جوانانِ مدارس‌، بی‌سوادان حاکمنداین گروهِ بینوا و سفله را رسوا کنید
ای رفیقانِ اداری‌، رفت قانون زیر پایحفظِ قانون را قیامی سخت و پابرجا کنید
ای دیانت‌پیشگان دین رفت و دنیا نیز رفتچشم‌پوشی بعد از این از دین و از دنیا کنید
چشم‌هاتان روشن ای مشروب‌خوارانِ قدیمهم به ضد یکدگر هنگامه و غوغا کنید
کشور دارا لگدکوبِ سَمَندِ جور شدراستی فکری برای کشورِ دارا کنید
چون که نَنْهادید بر قانون و بر خویش احتراممُستَبِدّین از شما یک‌یک کشیدند انتقام
رفته حسِّ مردمی از مرد و زن‌، من با کیمنیست گوشی تا نیوشد این سخن‌، من با کیم؟
بیست سال افزون زدم دادِ وطن، نشنید کستازه از نو می‌زنم داد وطن‌، من با کیم
همچو بلبل گر هزار آوا برآرم‌، چون که هستگوش‌ها بر نغمهٔ زاغ و زغن‌، من با کیم
هی علی و هی حسین و هی حسن گویم‌،‌ چو نیستنی علی و نی حسین و نی حسن‌، من با کیم
گاه گویم کز مشیری مؤتمن جویم علاجچون نمی‌بینم‌ مشیری مؤتمن‌، من با کیم
می‌زنم در انجمن فریاد واویلا ولیکپنبه دارد گوش اهل انجمن‌، من با کیم
خلقِ ایران دسته‌ای دزدند و بی‌دین‌، دسته‌ایسینه‌زن‌، زنجیرزن‌، قدّاره‌زن‌، من با کیم
گویم این قدّاره را بر گردنِ ظالم بزنلیک شیطان گویدش بر خود بزن‌، من با کیم
گویم این زنجیر بهرِ قیدِ دزدان است و اوهی زند زنجیر را بر خویشتن‌، من با کیم
گویم ای نادان به ظلمِ ظالمان گردن مَنِهْاو بخارد گردن و ریش و ذَقَن‌، من با کیم
گویمش باید بپوشانی کفن بر دشمنانباز می‌پوشد به عاشورا کفن‌، من با کیم
گویم ای واعظ دهانت را لئیمان دوختنداو همی بلعد ز بیم آب دهان‌، من با کیم
گویم ای‌ آخوند خوردند این شپش‌ها خون تواو شپش می‌جوید اندر پیرهن‌، من با کیم
گویمش دین رفت از کف‌، گوید این باشد دلیلبر ظهورِ مهدیِ صاحب زمن‌، من با کیم
گویم ای کَلّاش‌، آخر این گدایی تا به کیگوبدم‌: چیزی به نذر پنج تن‌، من با کیم
پس همان بهتر که لب بربندم از گفت و شنیدمُستَمِع چون نیست باری‌، خامُشی باید گُزید