گنج

از زبان محمدعلی شاه مخلوع

وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)۸۵ بیت
با بنده فلک چرا به جنگ استسبحان الله این چه رنگ است
بودم روزی به شهر تبریزآقا و ولی عهد و با چیز
شه هرمز بود و بنده پرویزو اینک شده‌ام ز دیده خونریز
کاین چرخ چرا چنین دورنگ استسبحان‌الله این چه رنگ است
بودم روزی به شهر تهرانمولا و خدایگان و سلطان
بستم همه را به توپ غرانگفتم که کسی نماند از ایشان
دیدم روز دگر که جنگ استسبحان‌الله این چه رنگ است
گفتیم که خلق حرف مفتندآخر دیدیم دم کلفتند
خیلی گفتیم وکم شنفتندیک جنبش سخت کرده گفتند
بسم‌الله ره سوی فرنگ استسبحان‌الله این چه رنگ است
گفتیم که ما ز گندگانیمزحمت ز خدا به بندگانیم
سوی ادسا شوندگانیمغم نیست که از روندگانیم
بنشستن ما به خانه ننگ استسبحان‌الله این چه رنگ است
سوی ادسا شدیم هی هیمجنون‌آسا شدیم هی هی
بی‌برگ و نوا شدیم هی هییکباره فنا شدیم هی هی
آن دل که به ما بسوخت سنگ استسبحان‌الله این چه رنگ است
اندر ادسا قزی جمیلهآمد چون لیلی ازقبیله
مجنون شدمش بلا وسیلهبگذاشت به گوش من فتیله
گفتم که نه وقت لاس و دنگ استسبحان‌الله این چه رنگ است
بدبختی ما نگر که خانمناداد دگر به دست ما دم
یک روز و دو روز بود و شد گمبا خودگفتیم خسروا قم
کن عزم سفرکه وقت تنگ استسبحان‌الله این چه رنگ است
بر یاد نگار عیسوی کیشکردیم سفر به ملک اطریش
درویشانه گذشتم از خویشکز عشق‌، شهان شوند درویش
دیدم ره دور و پای لنگ استسبحان‌الله این چه رنگ است
خانم ز نظر برفت باریمقصود سفر برفت باری
وقتم به هدر برفت باریچون عشق ز سر برفت باری
گفتم که نه موقع درنگ استسبحان‌الله این چه رنگ است
دیدیم به شهر قال و قیل استصحبت زنگار بی‌بدیل است
وز ما سخنان بس طویل استگفتیم که نام ما خلیل است
گفتیم که کار ما شلنگ استسبحان‌الله این چه رنگ است
با خود گفتیم ممدلی هیوقت سفر است یا علی هی
برخیز و برو مگر شلی هیخود را آماده کن ولی هی
بپا که زمانه تیز چنگ استسبحان‌الله این چه رنگ است
آنکس که تو راست میهمانداربسیار رفیق تو است بسیار
از توپ و تفنگ و جیش جرارهمره کندت‌، مترس زنهار
بشتاب که وقت نام و ننگ استسبحان‌الله این چه رنگ است
وانگاه ز شهر «‌ماربنباد»رفتیم به بادکوبه دلشاد
صاحبخانه نوید می‌دادمی‌‎گفت برو به استرآباد
گفتیم که ممدلی زرنگ استسبحان‌الله این چه رنگ است
گفتم قلی اف بیا بیا زودآماده بکن یکی پاراخود
نامرد به قیمتش بیفزودمن نیز قبول کردم از جود
گفتم که نه ‌وقت چنگ چنگ استسبحان‌الله این چه رنگ است
وانگاه به رسم میهمان‌هارفتیم به ایل ترکمان‌ها
دادیم نویدها به آنهاگفتیم که ای عزیز جان‌ها
از غم دل ما به رنگ رنگ استسبحان‌الله این چه رنگ است
گفتم سخنان به مکر و فن‌هاپختم همه را از آن سخن‌ها
خوش داد نتیجه ما و من‌هااین نقشه نه خوب گشت تنها
هرنقشه که می کشم قشنگ استسبحان‌الله این چه رنگ است
من ممدلی گریز پایمبا دولت روس آشنایم
تهران تو کجا و من کجایمخواهم که به جانب تو آیم
کز عشق تو کله‌ام دبنگ استسبحان‌الله این چه رنگ است
ای ترکمنان نیک‌منظرریزید به شهر و قلعه ‌یکسر
چاپید هرآنچه اسب و استرزآغوش پدر کشید دختر
کاین مایهٔ پیشرفت جنگ استسبحان‌الله این چه رنگ است
وانگاه دو اسبه با دل شادرفتیم به شهر استرآباد
کردیم علم چماق بیدادگفتیم که هرکه پیشکش داد
ایمن زگلولهٔ تفنگ استسبحان‌الله این چه رنگ است
«‌ارشد» که چو ما نشد هراسانشد عازم شاهرود و سمنان
از سوی دگر رشید سلطانشد از ره راست سوی تهران
گفتیم که وقت دنگ وفنگ استسبحان‌الله این چه رنگ است
خود گرچه ز شوق تیز بودیمدر وحشت وترس نیز بودیم
هردم به سرگریز بودیمهر لحظه بجست و خیز بودیم
گفتی که به راه ما پلنگ استسبحان‌الله این چه رنگ است
گفتند که کارها شلوغ استوین کهنه چراغ بی‌فروغ است
سرمایهٔ ارتجاع دوغ استگفتیم که جملگی دروغ است
گفتیم که جملگی جفنگ استسبحان‌الله این‌چه رنگ است
گفتندکه کشته شد رشیدتگفتند که پاره شد امیدت
گفتند وعید شد نویدتگفتند سیاه شد سفیدت
دیدم سر من ز غصه منگ استسبحان‌الله این چه رنگ است
گفتند که خصم کینه‌خواه استبدخواه به راه و نیمه راه است
قصد همگی به قتل شاه استدیدیم‌.که روز ما سیاه است
وآئینهٔ ما قرین زنگ استسبحان‌الله این چه رنگ است
گفتندکه ارشدت جدو شدوان میر مکرمت کتو شد
اردوی منظ‌مت چپو شدهنگام بدو بدو بدو شد
بگریز که جعبه بی‌فشنگ استسبحان‌الله این چه رنگ است
گفتند جناب حکمفرمازحمت چکسوز دگر بفرما
برگرد کجا که بودی آنجادیدم زین بیش جنگ و دعوا
حقا که برای بنده ننگ استسبحان‌الله این چه رنگ است
بنمود زمانه هرزه پوئیوین گردون کرد تیره‌روئی
افکند مرا به مرده‌شوئیگفتیم مگر که جنگجوئی
چون عشق نگار شوخ و شنگ استسبحان‌الله این چه رنگ است
امروز ز بخت در گله استمدرگیر شکنجه و تله استم
درکار فرار و ولوله استمگر بنده امیر قافله استم
این قافله تا به حشر لنگ استسبحان‌الله این چه رنگ است