گنج

صد شکر و صد حیف

وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)۳۶ بیت
شاهی به میان آمد و شاهی ز میان رفتصد شکر که‌ این‌ آمد و صد حیف که آن رفت
تیری به کمان آمد بر قصد دل خصمهم گر به خطا ناگه تیری ز کمان رفت
سلطان جوان آمد شاد و خوش و پیروزوان انده دیرین ز دل پیر و جوان رفت
آمد ملکی راد که از آمدن اواز عیش‌، نوید آمد و از رنج‌، نشان رفت
در آمدن این شه و در رفتن آن شاهبیتی به زبان آمد کاوّل به زبان رفت
شاهی به میان آمد و شاهی ز میان رفتصد شکر که این آمد و صد حیف که آن رفت
المنّه لله که جهان باز جوان شدوین شاه فلک مرتبه سلطان جهان شد
جم رتبه محمدعلی آن شاه جوان‌بختکز فر وی این ملک کهن گشته‌، جوان شد
شاهی که به عهدش به جهان فتنه اگر بوددر دیدهٔ فتان بتان رفت و نهان شد
بسترد کفش خاک غم از روی جهان لیکخاک غم او بر سر گنجینه و کان شد
بگزید چو بر مسند و اورنگ پدر جایاین گفته ملک را به فلک ورد زبان شد
شاهی به میان آمد و شاهی ز میان رفتصد شکر که‌ این‌ آمد و صد حیف که آن رفت
امروز به جز شادی کار دگری نیستکز دوحهٔ‌ اندوه به جز انده ثمری نیست
زین‌ آمده‌ دل خوش کن و زان رفته مخور غمکز آمده و رفتهٔ گیتی خبری نیست
ای ترک بدین مژده بده باده که امروزما را به جز این ره سوی وصلت گذری نیست
آنجا که تو را تیر نظر در پی صید استاهل نظری نیست که صید نظری نیست
لیکن ز میان رفت حدیث تو که امروزدر دهر جز این نکته حدیث دگری نیست
شاهی به میان آمد و شاهی ز میان رفتصد شکر که‌ این ‌آمد و صد حیف که آن رفت
هر روز به دست دگری تاج و نگین بودتا هست چنین باشد و تا بود چنین بود
آمد ملکی کش غم ملک و غم دین استبگذشت شهی کش غم ملک و غم دین بود
این شاه در ایوان شهی صدرنشین گشتوآن شاه در ایوان شهی صدرنشین بود
برتخت شهی این شه منصور، مکین بادچونان که مظفر شه مغفور، مکین بود
زین قصه‌ وز آن غصه‌ به هر جا که‌ سخن رفتپایان سخن را چو بدیدی نه جز این بود
شاهی به میان آمد و شاهی ز میان رفتصد شکرکه‌این‌آمد و صد حیف که آن رفت
جشنی اگر امروز بدین مژده ببایدنیکوتر و زیباتر از این جشن نشاید
جشنی و به صدر اندر بنشسته امیریکز خوی نکو زنگ غم از دل بزداید
فخرالامرا آصف دولت که ز جودشحاتم به تحیر سر انگشت بخاید
فرمانده خاور که ز عدل و سخط اوتیهو بچه صید ازکف شاهین برباید
آراسته امروز یکی بزم که در ویهر دم به میان این سخن نادره آید
شاهی به میان آمد و شاهی ز میان رفتصد شکرکه‌این‌آمد و صد حیف که آن رفت
تا هست جهان‌، خسرو ما شاه جهان بادبا فر جهانداری و با بخت جوان باد
دیروز ملک زاده و امروز ملک گشتیک قرن چنین بود و دوصد قرن چنان باد
تا بود به عیش تن وآسایش جان بودتا باد به عیش تن و اسایش جان باد
در سایهٔ او آصف دولت به خراسانایمن ز غم و محنت و آسیب زمان باد
وین بنده بهارش به جهان مدح سرابادوین گفته ز من در سخن خلق روان باد
شاهی به میان آمد و شاهی ز میان رفتصد شکرکه‌این‌آمد و صد حیف که آن رفت