گنج

در مدح امیرمؤمنان (‌ع‌)

۳۰ بیت
ای نگار روحانی‌، خیز و پرده بالا زندر سوادق لاهوت کوس لا و الا زن
در ترانهٔ معنی دم ز سر مولا زنوانگه از غدیر خم بادهٔ تولا زن
تا ز خود شوی بیرون زین شراب روحانی
کز صفای او روشن جان باده‌ نوش آمددر خم‌ غدیر امروز باده‌ای به جوش آمد
کان صنم که از عشاق برده عقل‌ و هوش آمدوان مبشر رحمت باز در خروش آمد
با هیولی توحید در لباس انسانی
آن حبیب و صد معراج‌،‌ آن کلیم و صد سیناحیدر احد منظر احمد علی سیما
بزم قرب را محرم‌، راز غیب را دانادر جمال او ظاهر سر علم‌الاسما
ملک قدس را سلطان‌، قصر صدق را بانی
خاتم وفا را لعل‌، لعل راستی را کانقلزم صفا را فلک‌، فلک صدق را سکان
اوست قطبی از اقطاب‌، اوست رکنی از ارکانممکنی است بی‌ایجاب‌، واجبی است بی‌امکان
ثانی‌ایست بی‌اول‌، اولی است بی‌ثانی
در غدیر خم یزدان گفت مر پیمبر راکز پی کمال دین شو پذیره حیدر را
پس پیمبر اندر دشت بر نهاد منبر رابرد بر سر منبر حیدر فلک فر را
شد جهان دل روشن زان دو شمس نورانی
گفت بشنوید ای قوم قول حق تعالی راهم به جان بیاویزید گوهر تولا را
پوزش آورید از جان این ستوده مولی رااین وصی برحق را این ولی والا را
با رضای او کوشید در رضای یزدانی
اوست کز خم لاهوت نشأهٔ صفا دارددر خریطهٔ تجرید گوهر وفا دارد
در جبین و جان پاک نور کبریا دارددر تجلی ادراک جلوهٔ خدا دارد
در رخش بود روشن رازهای رحمانی
کی رسد به مدح او وهم مرد دانشمندکی‌ توان به‌ وصف او دم‌زدن ز چون و چند
به که عجز مدح آرم از پدر سوی فرزندحجت صمد مظهر آیت احد پیوند
شبل حیدر کرار، خسرو خراسانی
پور موسی جعفر آیت‌اله اعظمآنکه هست از انفاسش زنده عیسی مریم
در تحقق ذاتش گشته خلقت عالمآفتاب کز رفعت بر فلک زند پرچم
می کند به درگاهش صبح و شام دربانی
عقل و وهم کی سنجند اوج کبریایش راجان و دل چسان گویند مدحت و ثنایش را
گر رضای حق جویی رو بجو رضایش راهرکه در دل افرازد رایت ولایش را
همچو خواجه بتواند دم زد از مسلمانی