گنج

خمریه

وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)۳۹ بیت
انگور شد آبستن هان ای بچهٔ حوربرخیز و به گهواره فکن بچهٔ انگور
چندانش مهل کز دم دی گردد رنجورکامد دی و افسرد دم ماه و دم هور
برکرد سیه ابر، سر ازکوه نشابورواراست ز خوارزم سپه تا در بلغار
در هر باغ از برف و شاقی و نقیبی استبر هر شاخ از زاغ خروشی و نعیبی است
شمشاد حبیبی و سیه زاغ رقیبی استوز برف شبانه به سر سرو نصیبی است
گوئی به‌صف بار ملک‌زاده خطیبی استدستار فرو برده به کافور و به زنگار
آن سودهٔ سیم است که در دست نسیمستوان کوه‌، بیندوده بدان سودهٔ سیم است
خورشید به‌ میغ اندر چون روی سقیم استیا در بن دربا ید بیضای کلیم است
وان شاخهٔ بید ای عجبی سخت کریم استکافشاند چون دست ملک درهم و دینار
زین پیش چو عمال خزان باز رسیدندوان خیمهٔ زربفت خزان باز کشیدند
دهقان پسران هر سو در باغ دویدندجز از بچگان در وی جنبنده ندیدند
خندان بدویدند وگلوشان ببریدندبی‌ هیچ عفو جستن‌، بی‌ هیچ ستغفار
چون یافت کدیور گنه بچه گکان رابربست به زنجیر دوگان را و سه گا‌ن را
وانگه به درون درشد و دید آن همگان راوز آن همه گان پاک بپرداخت مکان را
وان جمله بیاورد و بینباشت دکان راتا زانهمه یک روز بیفروزد بازار
بنهاد پس آن دخترکان را به سبد بربرد آنهمه را تفت سوی خانهٔ خود بر
قومی دید آبست به پنجاه و به صد برمسکین به غلط رفت و گمان برد به بدبر
دست و سرشان کوفت به پنجاه لگد برچندان که‌ ز تنشان‌ خوی‌ و خون رفت به یکبار
وانگاه نگه کرد بدان حال تبه‌شانزان کرده پشیمان شد و بخشود گنهشان
وآورد ز چرخشت سوی خفتنگه‌شانبر روی فرو بست ز هر بیهده رهشان
می‌داشت نهان زیدر تا یک دو سه مه‌شانچندان که برند از یاد آن محنت و تیمار
چون ماه چهارم شد، یک روز نهفتهبشتافت بدانجا که بدند آنان خفته
تا پرسد و جوید که چه بوده است و چه رفتهجوید خبر از آن گره خستهٔ تفته
جز انجم رخشنده و گل‌های شکفتههرچند فزون جست او کمتر دید آثار
چون دید بدان بلعجبی گفت به‌ ناگاهصد سبحان‌الله و دوصد سبحان‌الله
این جمله کیانند بدین آب و بدین جاهنی خورشید اینجای فراز آمده نی ماه
نی روز گشادم رخ اینان نه شبانگاهاین فرخی و خوبی کی گشت پدیدار
اینانند آنان که دو سه ماه ازین پیشآوردمشان از رز زی مصطبهٔ خویش
وانگه به لگد کردم پشت و برشان ریشچونان بنهادمشان یک روز کم و بیش
پس اینجای افکندمشان بیکس و بیخویشبی‌هیچ رعایت‌گر و بی‌هیچ پرستار
امروز به صد عزت و تمکینند اینانبا دیگر رسم و دگر آئینند اینان
دلبند خوش و نغز و نگارینند اینانگوئی مگر از خلخ و از چینند اینان
یا مهر و مه و زهره و پروینند اینانیا خود مگر این خانه سپهریست پُر انوار
دهقان سپس ازکوشش و فریاد و هیاهوپیش آرد مینائی پاکیزه چو مینو
برگیرد از آن بادهٔ نغز خوش نیکوکز لاله ستدگونه و از مشگ ستد بو
پاکیزه و گلگون چو رخ یار نکو روفرخنده و روشن چو دل شاه نکوکار
نک آذرماه است و می حمری بایدبر شعر بهاری سمن‌بری باید
شاهان را آزادگی و حری بایدقطران شدم اینک ز تو بونصری باید
با گفتهٔ من گفت منوچهری بایدتا هر دو برآیند به یک مایه و مقدار