شمارهٔ ۵۷ - ترجمهٔ اشعار شاعر انگلیسی
به قسطنطنیه بتابید ماهبلرزید از آن برجهای سیاه
ز قرنالذهب ساخت سیمین کمندمگر بگذرد زان بروج بلند
نگارا نگه کن که این نور پاکدگر باره از این شب تابناک
پیامی ز من آورد سوی توز روزن درآید به مشکوی تو
ز غوغای مغرب به تنگ آمدمسوی کشور داستانها شدم
ز داد و ده غرب دل بگسلممگر لختی آرام گیرد دلم
توکا گاهی ای ماه مشکوی منز شبزندهداری نجم پرن
ز یاد خود ایدر مرا شاد کندرین راه دورم یکی یاد کن
به نیمه ره زندگی راه جویز چشم حسودان بیآبروی
ز لندن شدم سوی شهر گلانبه هر گل سراینده بر بلبلان
به مرزی که آنجا خجسته سروشبرامش بسی برکشیده خروش
به خاکی که ناهید فرخنده چهربرافشاند از زخمه باران مهر
چو ز اندیشه و رنج گشتم پریشمرا خواند فردوسی از شهر خویش
مرا پیر خیام به آواز خواندهمم حافظ از شهر شیراز خواند
به جایی کجا آسمانی سرودبه گوش آید از این سپهر کبود
به گوش نیوشنده گیرد عبورسبک نغمهٔ داستانهای دور
بهجایی که گه گاهت آید به گوشغو لشکر کورش و داریوش
خموشی گزیدم از آوازشانکجا نیکتر بشنوم رازشان
به باغی پر از سوری و یاسمندر آن نغمهخوانان شده انجمن
به هر سوگل تازه با ناز و غنجهزار اندر آن جاودان نغمهسنج
برامش زدوده دل از کین و آزفکنده غم روزگار دراز
شوم تا بدانجا شوم نغمهسنجمگر وارهم لختی از درد و رنج
ز پاریس و از شارسان ونیزز سرمنزل ویلون و دوک نیز
گذشتم به بلغار و آن کوهسارگرفتم به قسطنطنیه گذار
به شهری که روزی ز بخت و نصیبشد اسلام پیروزگر بر صلیب
سپیده چو از خاوران بگذردگریبان شام سیه بردرد
کند روشن این تیره چاه مراگشاید سوی شرق راه مرا
مرا آرزوها روایی کنندبه شهنامهام رهنمایی کنند
کزین آرزوهای کوتاه خویشبه گوش آیدم بانگ دلخواه خویش
به امّید فردا دلم خرم استوز اندیشهٔ روز دل بیغمست
بهل تا یک امشب نپیچم ز غمنباشم ز یاد حسودان دژم
که فردا روم تا به بانگ سرودنیوشم همی باستانی درود
که خیام و حافظ در آن بوستانمرا چشم دارند چون دوستان
که با همرهانی چنان پاکخویسوی گور فردوسی آریم روی
از ایران نرفته است نام و نشانشکست جهان نشکند پشتشان
هزیمت نیاورده در بندشاننبرده دل و فرّ و اورندشان
اگر چند پروردگار سخنببست از سخن دیرگاهی دهن
چو برتابد استارهای ارجمندنهند از سخن کاخهای بلند
سر تخت جمشید را نو کنندز نو یاد جمشید و خسروکنند
ز تهران کهبنگاه تاج است و تختبه گوش آید آوازهٔ فر و بخت
ز شیرازی و اصفهانی سرودبودتر زبان رکنی و زنده رود
چو خیزد نواشان ز مهر و ز دردنباشد کم از فخر ننگ و نبرد
هنوز اندر آن کشور دیر بازبود ابر با بارهٔ دژ براز
کند پادشاهان با فرّ و زورز پیکار، پیروزی و جشن و سور
ز هر دژ به گوش آید آوای کوسز «ایوار» تا گاه بانگ خروس
تو گویی جهان تا جهان لشکرستسوی فتحهای گزین رهبرست
فزون زان فتوحی که داریم یادز کشورگشایان با فر و داد
ز باغی میان خلیج و خزرکز آنجا گل نو برآورده سر
سوارانی از مهر و از آرزورسولانی از فکرهای نکو
ز ایران سوی غرب پویندهاندشما را در آن ملک جویندهاند
سخن گسترا موی بشکافتمکز اندیشهات روزنی یافتم
«درینک وتر» کت چشمهٔ زندگیبجوشد زلب گاه گویندگی
همی بوی مهر آید از روی توهمی یاد شرم آید از خوی تو
ز دریا گذشتست اندیشهاتبود سفتن گوهران پیشهات
ترا هست اندیشه دریا گذارازیرا چو دربا بود بی کنار
سرود خوشت برد هوش مرازگوهر بیاکنده گوش مرا
رسیدی بهپای خجسته سروشز لندن به منزلگه داریوش
جمیل زهاوی بزرگ اوستاددر این بزم والا زبان برگشاد
به شعر اندرون ترزبانی گرفتز شعرش زمین آسمانی گرفت
ز انفاس او آتشی بردمیدو زان شعله شد چون تو نوری پدید
وزین آتش و نور، طبع «بهار»ز افسردگی رست و شد شعلهبار