شمارهٔ ۵۱ - عروسی شکوفه
به شاخ شکوفه بتابید شیدشکفتند آن غنچههای سپید
ز الوان سبز و سپید و گلیببستند شاخ درختان حلی
درختاست چون نو عروسیملوسبهار است داماد آن نوعروس
چو پرمهر مام، آفتاب از فلککند دختر نازنین را بزک
به گوشش کند گوشواری قشنگز الماس و ازگوهر رنگرنگ
به ساعدکند دست اورنجنشگلوبندی آویزد از گردنش
زگوهر فروزان کند مشت اووز انگشتری چار انگشت او
درآوبزد از گرد رخسار اویز پاکیزه لؤلؤ یکی عقد روی
نهد از بر فرق زیبا نگاریکی خوب تاج از در شاهوار
کمر چادری سبز و گوهرنشانبپیچد بر او زاطلس گلفشان
چمن بزمگاه و طبیعت پدردهد دست دختر بهدست پسر
ز بس نقرهاش برفشاند بهفرقبساط چمن گردد از نقرهغرق
بهار و شکوفه عروسی کننددر آنجشن مرغان سرود افکنند
قناری سخن گرم گوید همیز داغ شکوفه بموید همی
بههر پرکز اشکوفه ریزد به خاکقناری کند نالهای دردناک
هوای شکوفه نشاط من استبساط شکوفه بساط من است
نشاط شکوفه به روزی ده استبلی عمر پاکیزگان کوته است
ولیکن در این مختصر روزگارگذارند از خود بسی یادگار
شکوفه بدان روزکوته که داشتبرفتو بسیزاد و رودی گذاشت
بدان روزکم لعبتی چند زادفری آن که شایسته فرزند زاد
فری آن که تازبست پدرام زیستچو بدرودگفتاز پیشنام زیست
دریغ آیدم زندگانی به نازکه بینام نیکو بپاید دراز