گنج

شمارهٔ ۴۹ - انسان و جهان بزرگ

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۳۶ بیت
به نام برازندهٔ نام‌هاکز آغازها داند انجام‌ها
خداوند عرش و خداوند فرشگرایندهٔ هر دو گیتی به عرش
فروزندهٔ عقل و جان و سخنبرازندهٔ این جهان کهن
ز دور اندربن پهنهٔ بیکرانچو بینی بر این تافته اختران
تو گویی که آنان به یکجا درندهمه زآسمان بر زمین بنگرند
همی دان که هر اختری بی گمانزمین است و آن دیگران آسمان
ز هر اختری به آسمان بنگریهمین پهنهٔ بیکران بنگری
درین حقه هر اختری مهره‌ایستز بازی به هر مهره‌ای بهره‌ایست
درون یکی حقهٔ لاجوردشتابان بسی مهرهٔ گِرد گرد
ز چاکی پنجهٔ مهره‌بازیکی در نشیب و یکی در فراز
در این ‌پهنه ‌آشوب ما و تو چیستکه ما و تویی اندرین پهنه نیست
بسیط زمین با همه آب و تاببود جزئی از پیکر آفتاب
همو هست از ذره‌ای پست‌تربر پیکر آفتابی دگر
همان آفتاب دگر بی‌گمانبود جزئی از پیکر آسمان
بود آسمان پرتوی بی‌قرارز اندیشهٔ ذات پروردگار
به گیتی درون ما و تو چیستیماگر هستی اینست ما نیستیم
زمانه کز اومان سراسر گله ‌استوز اخترش ‌در هر دلی ولوله است
فروزندهٔ مهر و ماه است و بسکمین بندهٔ پادشاهست و بس
من و تو چو کرمیم و همچون گیاهبه بستانسرای یکی پادشاه
اگر این گیا مرد و آن کرم زیستبه بستانسرای ملک جرم نیست
بکوش ای گیا تا درختی شویبه باغ امل نیک‌بختی شوی
که بر تو بسوزد دل باغبانبه چشم اندر آییش روز و شبان
نگر تا چه گفته ‌است استاد طوسبدانجاکه از مرگش آید فسوس
«‌یکی مرغ بر کوه بنشست و خاست‌»«‌نه‌افزود برکوه ‌و نز وی بکاست‌»
«‌من آن مرغم و این جهان کوه من‌»«‌چو مردم جهان را چه اندوه من‌»
سخن کرده کوته وگرنه جهاننه کوهست و مردم نه ‌مرغی بر آن
به کوهی که‌خورشیدازآن‌د‌ره‌ایست‌بسیط زمین کمتر از ذره‌ایست
من و تو برین ذره باری که‌ایمدرین کبریا و منی بر چه‌ایم
بزرگی چنانست و خردی چنینبزرگست ذات جهان‌آفرین
برو سعی کن تا چو گل در بهاربخندی به رخسارهٔ روزگار
مشو بی‌بها ژاژ و بی‌برگ خسکه در بوستان‌ها نیایی به کس
میاموز آیین ناپاک خارکه جز سوختن را نیایی به کار
‌بدین‌خردی ای کودک پوی‌پوی چه خیزی که ناگه درافتی به‌روی
بیندیش و آهنگ بیشی مکنجوانی بباید تو پیشی مکن
ز بیشی و پیشی دلت خون شوددو چشمانت مانند جیحون شود
طلایه کند پیشرو را سراغخورد میوهٔ پیشرس را کلاغ