گنج

شمارهٔ ۴۷ - کلبه بینوا!

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۲۷۵ بیت
به زیر درختان بی‌برگ و بربه زانو نهاده یکی کلبه سر
کهن کلبه‌ای چفته و گوژپشتنمایندهٔ روزگار درشت
شده پشتش از بار ییری دوتاستون زیر سقفش به جای عصا
به‌‌بر کرده از صنعت کار تنیکی زشت خاکستری پیرهن
فرو برده دست دی و بهمنشدر آهار یخ کهنه پیراهنش
ز دیواره‌اش خاک‌ها ریختهیکی خاکدان گردش انگیخته
دربچه به لب بسته قفل سکوتبر آن قفل مهری زده عنکبوت
درش رسم خاموشی آموختهدو لب چفت بر یکدگر دوخته
چو پیر اشتری لفچه آویختهوز اندام او موی‌ها ریخته
فکنده برآن اشتر پشت ریشخرابی همه بار سنگین خویش
سوی حفرهٔ نیستی خم شدهبه قربانگه مرگ زانو زده
تو گویی که هست آن نهفته مغاکیکی کهنه کوری دمیده ز خاک
ز دهلیز آن جایگاه ندمبود یک قدم تا سرای عدم
گیاهان دشتی به فصل بهاردمیده فراوان در آن رهگذار
ز تاریکی سینه‌اش نرم‌نرمبرآید همی میغگون آه گرم
دمی خیزد از روزنش هر زمانچو در سخت‌سرما،‌ بخار از دهان
از آن کلبه‌، پیچیده دودی سفیدبرآید به مانند پیچ کلید
رود تا گشاید در آن داوریز گوش سموات قفل کری
به مانند دود دل مستمندکه گیرد گذر بر سپهر بلند
سبک روح پیکی از آن گور پستشتابد سوی کبریایی نشست
کزان روح مطرود کلبه‌نشینبه یزدان پیامی برد آتشین
بدو گوید ای داور هور و ماهرهانندهٔ گرفه اا کار از گناه
در ین کلبه روحی فکار اندر استزنی رانده از روزگار اندر است
پریشیده از بیکسی موی اودو نوزاد خفته به زانوی او
ز دو نرگسش ژاله بارد همیدو دستش به رخ لاله کارد همی
نخستین شکم تو أمان زاده استنرینه دو آرام جان زاده است
پدر مادرش هر دوان رفته‌انددر آن تل نزدیک ده خفته‌اند
جوانی که شوی عزیز وبستبه زندان درون اشگ ریز وی است
چو خرمن به مرداد مه گردگشتیکی عامل از شهر آمد به‌دشت
به‌تندی برافزود و ز آزرم کاستخراج نود ساله زان بوم خواست
دواج نوین جست وگستردنیز مرغ و بره گونه گون‌خوردنی
یخ و آب‌ لیموی شیراز خواستمی و رود ویارخوشآواز خواست
کشاورز مسکین شگفت آمدشبخندید و خوش‌داستانی‌زدش
که در خانهٔ خرس انگور و سیبنیابی‌، مده خویشتن را فریب
جوین کاک‌وکشکینه‌وشیر و ماستدرین ده خوراک گوارای ماست
چو مهمان ناخوانده آید به منبود خرجش از مطبخ خویشتن
که گر گوسپندیست‌،‌سرمایه‌راستوگر ماکیانی بود، خایه‌راست
رود گندم و روغن و سیب و بهبه خرج خراج و خداوند ده
بر این بیزبانان شبانی کنیمز محصولشان زندگانی کنیم
شکالی اگر ماکیانی بردچنانست کز ما جوانی برد
دگر این که ما بی‌خبر بوده‌ایمنزول تو از پیش نشنوده‌ایم
مگر چون تو مهمان والانژادکه بر دیدگان بایدت جای داد
عروسی نوست اندرین سرزمینکه بسترش پاکست و بالش نوین
جوانیست شوهرش پاکیزه‌رویبفرمای و بنشین به مشکوی اوی
ز هر چیزکاینجا فراهم شودبیاریم تا دلت خرم شود
به پیشش یکی خوان نهادندگرمدر او بره و مرغ و نان‌های نرم
بداندیش‌زآنان‌می‌وجام‌خواستچو می درنیامد به ‌دشنام‌ خواست
بزد پای بر خوانچهٔ خوردنیبیالود از آن فرش و گستردنی
بغرید بر میزبانان چو دیوبرآورد از آن بوم و برزن غریو
گریبان داماد را بردریدزن تازه را چادر از سر کشید
جوانمرد را تاب خواری نماندزدش سیلیئی چند و از در براند
بد اندیش از آن بوم‌ برگشت تفتپی چاره‌جویی سوی شهر رفت
کمان جفا را بزه کرد راستبزد تیر بر قلب هر کس که خواست
به نزد رئیس اداره دویدز مژگانش اشگ دروغین چکید
بدو گفت چون در فلان بوم پاینهادم که فرمانت آرم بجای
جوانی به پیکارم آمد چو گرکبر او گرد گشتند خرد و بزرگ
سقط گفت بر شهر و بر شهریاربه میر و وزیر و سران دیار
مرا راند از آن‌ ده ‌به ‌چوب ‌و به ‌سنگهم ‌اندر نهان داشت حاضر تفنگ
من از بیم غوغا و خون‌ ریختنبرون تاختم گرم از آن انجمن
برآنم که در چاره چستی کنیعدو سخت گردد،‌ چو سستی کنی
رئیس ‌از فسونش ‌چنان ‌خیره گشت‌که چشم جهان‌بین او تیره گشت
ز لشکر بدو داد ده نامدارهمه از در کوشش و کارزار
برفتند بر عزم کین توختنبر آن بوم و بر آتش افروختن
شد آن ناجوانمرد شهوت‌پرستبدان‌ده که دوشینه‌بودش نشست
درآمد ز ره چون یل اسفندیارتفنگی به‌دست از پی کارزار
پس و پشت او ده سوار هژیرهمه گرد و پیل‌افکن و شیرگیر
بر آن بیگناهان شبیخون زدندزن و مرد وکودک به‌هامون زدند
جوانمرد داماد در خانه بودغنوده به نزدیک جانانه بود
گرفته سرزلف دلبر به چنگکه‌ازکوی‌برخاست‌غوغای جنگ
یورش برد بدخواه بر خانه‌اششکستش درو شد به کاشانه‌اش
جوان جست آسیمه از خوابگاهبر آن دستهٔ شوم بربست راه
یکی‌مشت زد بر سرکینه‌جویکه افتاد ناکس ز بالا به روی
گرفتش کمربند و برداشت خوارسپر کردش اندر به راه سوار
عروس از پس پشت او بیدرنگروان کرده‌ بر دشمنان‌چوب و سنگ
کمرگاه کوهی‌بر آن کوچه بودبه کوه اندر آمد جوانمرد زود
عروس از پیش جست در کوهساربداندیش افتاده در کوچه خوار
سواران به یغما گشودند دستز یغمای آنان جوانمرد رست
زن آبستن و مرد خسته ز جنگخدا را چه سازند درکوه و سنگ
ز بالا ره سخت و دشوار کوهبه زبر اندرون گیرودار گروه
برفتند آن شب‌همی تا سحرسحرگه به سنگی نهادند سر
چوخورشید سر برزد از کوهساراز آن کوه جستند راه فرار
به زیر درختان بی‌برگ و بارکهن کلبه‌ای بود نااستوار
جوانمرد آن کلبه را رُفت پاکفرو رفت تا سر در آن ‌تل خاک
به زن درد آبستنی چیره شدجوانمرد از آن ماجرا خیره شد
برآشفت وگفت ای بت نازنینروم تا پزشگیت آرم گزین
فرود آمد ازکوه دیوانه‌وارمگر خواهد از دشمنان‌ زینهار
ز درّه بپیچید و شد سوی راهز جان شسته دست‌ و دلی بیگناه
ندانست کاین‌دیوکش‌زدبه‌مشتهم‌اندر زمانش‌بدان مشت کشت
سواران چو دیدند آن کشته رامران بدرک بخت برگشته را
به کاخ جوان آتش افزوختندهمه خانه‌اش سر بسر سوختند
هم از کدخدایان و مردان دهببردند از بهر آن خون زده
چو مستان بر آن برزن آشوفتندهمه روستا سر بسر روفتند
خر و گاو بردند و هم گوسفندستوران باری و اسب نوند
دواندندشان پیش مرکب به قهرپیاده ببردند تازان به شهر
جوان ساده‌دل بود و هم بیخبرو دیگر که جفتش به خون هشته سر
دوان تاخت ازکوه زی بوم رُستکه مامایی آرد پی جفت چست
چودیدندنش آن مردم دون همیکه بودند ترسان از آن‌خون همی
جوان راگرفتند و بستند دستبه‌خواری به کنجی فکندند پست
جوان‌ چون‌ شنید آن که‌ خون‌ ریخته‌ استچنان‌صعب‌شوری‌برانگیخته است
فرو ماند بیچاره در کار خویشدلی پر ز سوز از غم یار خویش
بترسید کان راز گوید همیکه دشمن به زن راه جوبد همی
درین بود کامد ز ره دسته‌ایبه کین جستن دهِ‌میان بسته‌ای
گرفتند از آن مرد خونی سراغبه کف‌بر ز دشنام‌و خشیت چراغ
چو دیدند بسته‌ ز کین‌ دست‌ و پاشگرفتند و بردند و شد قصه فاش
به شهر اندر افتاد از اینسان خبرکه خونی‌جوانی کشیده است سر
به شه کرده ‌طغیان ‌و عاصی شده‌ استفراوان ره کاروانان زده است
بکشته است تحصیلداری هژیربپا کرده در روستا داروگیر
سواران شه جنگ‌ها کرده‌اندکه وی را به بند اندر آورده‌اند
نبشتند در نامه‌ها، چامه‌هابفرسود از آن چامه‌ها، خامه‌ها
ره داورستان پر انبوه گشتچو خونی ‌سوی‌ داورستان گذشت
در آن داوری قصه معلوم شددر آن‌ خون جوانمرد محکوم شد
به زندان درافتاد از آن داوریچنین کارها کی بود سرسری
برآمد ز هرکوی وبرزن غریوکه باید بریدن سر نرّه دیو
چنین دیو و عفریت مردم‌شکارگروه بشر را نیاید به کار
کسی‌را که‌خون‌ربختن‌پیشه استدل مردم از وی پر اندیشه است
به داد و به دین بایدش زد به دارو گرنه شود شیر مردم‌شکار
سر مرد خونخواره در خاک بهز ناپاک مردم‌، جهان پاک به
قصاص ‌ارچه ‌خون‌ را به‌ خو‌ن شسنن‌استو لیکن ‌به‌ صد حکمت ‌آبستن است
به بادافره خون‌، بریده سریبود مایهٔ عبرت دیگری
حکیمی در آن شهر پر داد و دینز بی‌دینی و فقر، گوشه‌نشین
سوی نامه‌داران یکی نامه کرددرفشی نوین بر سر خامه کرد
نبشت اندر آن نامهٔ دادخواهکه ای نامه‌داران بادستگاه
قلمتان به کف دشنه بینم همیزبانتان به خون تشنه بینم همی
نه کاری بود سهل خون ربختنروان کسی از تن انگیختن
فزون از شمر سال بگذشته استکجا جانور آدمی گشته است
فزون از شمر مرد رفته ز دهرکه در دهرش از زن نبوده است بهر
فزون از شمر نطفه رفته ز همکه زهدان یکی را کشیده بدم
خبه کرده زهدان فزون از شمرکه یک تن ز زهدان برآورده سر
فزون از شمرد مرده کودک همیکز آنان یکی کشته ریدک‌ همی
فزون از شمر مرده ریدک ز دردکز آنان یکی مانده و گشته مرد
یکی مرد، سرمایه ی عالم استبه‌نزد یکی مرد، عالم کم است
به ویژه چنین نوجوان هژیرکشاورز و محنت کش وتیز ویر
ز گیتی یکی گوشه کرده پسندزنی و دو تا گاو و ده گوسپند
مه و سال در آفتاب و دمهگهی پشت گاو و گهی با رمه
شده تازه از کوشش جانتانفراهم ازو روغن و نانتان
همان پنبه و پشم و مرغ و برهز بهر شما ساخته یکسره
خورش کرده خود نان کاک جوینفرستاده بهر شما انگبین
نه دریوزه کار و نه تاراج گرسخی‌طبع و روشندل و رنجبر
عوانی فرستید در خانه‌اشکه ویران کند بوم و کاشانه‌اش
ز یکسوی محصولش آفت زدهمحصل ز سوی دگر آمده
از او بره و مرغ و می خواستهفراشی ز دیبای پیراسته
فرود آمده در سرایش به زوربه همسرش بردوخته چشم شور
پس آن که سواران ببرده ز شهرکه ‌زی‌شهرش ‌آرند از آن ده به قهر
سواران بده ربخته نیمشبدر انداخته ‌جنگ و جوش و جلب
عوان فرومایه بشکسته دربه‌خانه به طمع زنش برده سر
پس آنگه ز یک‌ مشت مرد دلیرعوان زبون‌، گشته از عمر سیر
کشندهٔ عوان نیست مرد جوانجوان بیگناهست و جانی عوان
گر او را به‌حجت زبان چیر نیستچرا مر شما را دل آژیر نیست
کشاورز، اندام و دهیو، بدنمبرید اندام دهیو ز تن
به ار صد عوان کشته آید به تیغکه یک مرد دهقان بگیرد گریغ
قصاص ار ز آدم کشی کاستیز آدم کشان نام برخاستی
گنه کاره را نیست کشتن هنرگنه را ببایست کشت ای پسر
برآهنج‌ تخم گنه را ز دهربر آن تخم بپراکن از علم‌، زهر
چو تخم گنه شد برون از نهادشود دیو خونخواره‌، مردم‌نژاد
هم‌آن‌را که‌ خون ریختن گشته خوینگر تا چه رفته است درکار اوی
کسی سرسری خون نریزد همیبه رغبت به کین برنخیزد همی
به مغز اندرش هست بیماریئیو یا در دلش کینهٔ کاریئی
ز مستی‌، گه و گه ز دیوانگیستکجا مست‌ و دیوانه‌ را هوش نیست
گهی بهر زرّست وگه بهر زنتو بیخ زن و زر ز گیتی بزن
چو زین‌ها گذشتی‌ سبب‌ها ست راستنگه کن که اصل سبب‌ها کجاست
به هر معنی از این معانی که بودنبایست خونریز را کشت زود
اگر هست بیمار، مدهوش سازدماغش بدست آر و داروش ساز
چو تخم جنایت نباشد به شهربرد مرد جانی ز درمانت بهر
وگرنه به زندان به کارش گماربرو توشه از مزدکارش شمار
وگر کینی اندر دلش کرده جایبه پند و نصیحت دلش برگرای
ور از آب مستی است آگاه نیستبجز منع می در جهان راه نیست
تو بیخ می از انجمن برفکنکه مستان نجوشند در انجمن
مر آن مست را دار سختش به‌بندکه بر مست و دیوانه‌بند است پند
وگر کاری افتاده زین‌ها برونکشندنه‌جانی است‌نی‌مست‌و دون
نیش کین دیرین نیش طمع زرنه جویای شهرت نه پرخاشخر
چنان‌دان که هرگزگناهیش نیستنگه کن که اینجاگنه کار نیست
بسا اوفتد کارها این‌چنینکه خیره شود مرد با داد و دین
ببایست جستن سبب را ز بناز آن پیش کان کار گردد کهن
من اکنون بر آنم که مرد عوانگنه را سبب شد نه مرد جوان
به من بردو چشمش دهند آگهیکه مغز از جنایتش باشد تهی
نه‌بوده‌است کین گستری‌پیشه‌اش‌نه بر رهزنی بوده اندیشه‌اش
نه‌ مِی‌خورده‌ هرگز،‌نه‌ دیوانه‌ استجوانی نکوروی و فرزانه است
ولیکن عوان بداندیش زشتپدیداست‌تاخودچه‌داردسرشت
به ده رفته و آتش افروختهبر و بوم بیچارگان سوخته
شکسته اوانی به کردار خوکدونده به قصد زن نو بیوک‌١
لتی‌خورده از شوی و رفته به قهرسواران بیاورده از سوی شهر
سواران دویده به کردار دیوبرآورده زان بوم و برزن غریو
به کین توختن دردویده عواندژ آهنگ سوی سرای جوان
گرفته گریبان‌، کش از پیش زنکشد بیگنه بر سر انجمن
جوانش‌زده مشت و رانده ز پیشسپرکرده او را پی جان خویش
گر ایدون نمی‌کرد بیمار بودبه نزدیک دانا گنه کار بود
نگرکاین سبب‌ها که گفتم تمامبه مرد جوان بسته باشد کدام
سبب‌هاهمه‌زان عوان بوده استنتاجش‌به‌دست جوان بوده است
یکی روزنامه نبشت این مقالبه شهر اندر افتاد از آن قیل و قال
وکیل جوان در دگر داوریهمیدون شد اندر سخن گستری
به پرسش برفتند مردان راستشنیدند کان گفته‌ها پابجاست
نگه کرد قاضی در آن داوریدر آن راه و رسم سخن کستری
چنین گفت کاین گفته‌ها باطلستاگر خوب اگر بد جوان قاتلست
به فرمان دین و به حکم جزاببایست دادن به قاتل سزا
تنش باید از دار آویختهروانش سوی دوزخ انگیخته
گرفتم که قاضیش بخشد خلاصچه‌بایست کردن به دعوای خاص
خصوصی‌بر او مدعی خاستستدیت‌ رد نموده‌ است‌ و کین‌خواستست
ز مرگش همانا نباشدگزیرکه عبرت پذیرند برنا و پیر
رقم کرد قاضی به مرگ جواننمودند سوی تمیزش روان
در آن حوزه هم حکم ابرام یافتجوان را زمان یک سر انجام یافت
چو محکوم‌شد مرگ‌راساخت مردولی دل ز اندیشهٔ زن به‌درد
هم آنگه حکیمی که آن نامه کردبه پشتیش در نامه هنگامه کرد
بیامدکه بیند جوان را به بنداز آن پیش کش حلق گیرد کمند
بدادش بسی پند و دل‌شاد کردز همٌ و غم مرگش آزاد کرد
بگفتش که ای‌دوست‌مردن‌دمیستبه‌چنگ‌ اجل‌ جان‌سپردن دمی ست
غم مرگ از مرگ ناخوشترستمخور غم که‌ یک‌تن‌ ز مردن نرست
اگر پادشاهست‌، اگر بینواسرانجام او مرگ باشد روا
دو روزی اگر دیر یا زود شدچو بینی همه بوده نابود شد
بمیر ای پسر در جهان بیگناهبر این بیگناهیت عالم گوا
ز داد و ز دین بر تو رفت این ستمکه این داد و دین از جهان باد کم
کنون‌ هرچه‌ خواهی‌ ازین‌ دوست‌ خواهبجز جان که شد برخی دادگاه
ترا جان شکاری بودکنده پربه چنگ قوانین مردم شکر
ولیکن گرت پویه ای در دلستبه‌ من گوی‌ اگر چند بس مشکلست
جوان گفت بُد مر مرا زن یکیمگر زاده باشد کنون کودکی
به هنگام زادن به تیمار اویدویدم که ماما کنم جستجوی
فتادم به چنگال مردم کشاناز آن‌ پس ندارم ز همسر نشان
خبر گیر باری ز دلبند مننگهدار او باش و فرزند من
یکی باغ دارم یکی خانه نیزدوتا گاو و دیگر فرومایه چیز
اگر مانده باشند اینجا بجایبه فرزند و زن بخش بهر خدای
یکی دار کردند در اسپریسبه گردش جوانان پتیاره ریس
جوان را کشیدند بسته دو دستغریوان و غران به کردار مست
ز مرگ جوان مرد و زن سوگوارتنیده همه گرد بر گرد دار
یکی قاضی آمد به کف تیغ مرگبه مجرم فرو خواند یرلیغ مرگ
هم آن گه به دارش درآویختندتماشاییان در هم آمیختند
زمانی بپیچید و پس گشت سردبه یک‌دم گل سرخ او گشت زرد
زبانش برون جست ازکنج لببه دندان فشرده زبان از غضب
رخان کرده آماس و لب‌ها سیاهفکنده به گیتی ز حسرت نگاه
یکی باد آمد هم اندر زمانبگرداندش اندر سر ریسمان
توگفتی که شاهد پذیرد همیگواهی بر آن کشته گیرد همی
توگفتی که گوید نسیم صباکه ای کشتهٔ بیگنه مرحبا!
ز دین بود اگر قاضی این داد دادکه لعنت برین دین و این داد باد
گرین‌ داد و دین‌ است‌ پس کفر چیست‌؟بر این داد ودین بربباید گریست
به جان بشر دست یازیدنابود با خداوند جنگیدنا
هر آن‌ دین که باشد بنایش به خونبد است‌ ار شریفست‌ اگر هست دون
ازآن شب که شد بسته مرد فقیربرآمد چهل روز و مسکین اسیر
زن تازه زای اندر آن خاکداننشسته به امید مرد جوان
دوکودک بزاد اندر آن تنگنابه چادر بپوشیدشان‌، بینوا
چو شد روز،‌ مردی‌ شبان دررسیدکجاگو سیندانش آنجا‌ چرید
هم آن کلبه خود بود جای شبان. ر * ب . *‌ر-
زن دربدر را بدید و شناختدر آنجا غنودی به روز و شبان
برافروخت آتش‌، بکرد آب گرمز پشمینه‌اش جای آرام ساخت
به‌شیر و به‌سرشیر،‌زن را نواختبشست آن دو نوزاد را نرم نرم
چو شب اندر آمد فروبست دردلش‌را به آواز خوش گرم ساخت
همی گشت تا روز آنجا شبانبرون ماند و تا روز ننهاد سر
لع‌بسان یکی نامور پاسبان
سحر چون بیاراست خورشید زردبه تیریژ زر چادر لاجورد
شبان اندر آمد به صحرا زکوهکه جوید نشان جوان از گروه
شبانی نیاموخته رسم و راهندانسته هرگز ثواب از گناه
ز خردی به کوه و بیابان شدهابا گله هر سو شتابان شده
نه کرده دبیری‌، نه خوانده کتابنه آمخته راه خطا از صواب
چنین خوی نیک ازکه آموختهکجا زین خردمندی اندوخته‌؟
توگویی طبیعت بُدش اوستاددهد این منش‌های نیکوش یاد
ولی من بر آنم که استاد اویبود دوری از مردم زشت‌خوی
چو با مردمان کم‌نشسته‌است و خاستنیامخته خویی که مخلوق راست
خیابان‌ندیده‌است‌و غوغای شهرز سور و ز ماتم نبرده است بهر
به‌ عقل غریزیش کم‌خورده دستنه کردست‌مستی‌،‌نه‌دیدست‌مست
نخوردست جز شیر و کاک جویننه سرکه مزیده نه سرکنگبین
نه شب دیده نور فروزان چراغنه روز از دلارام جسته سراغ
چمیده به روز از بر مرغزاربه‌شب‌خفته در دامن کوهسار
از آزادی و سادگی بهره‌وربرومند وآزاده و نیک‌فر
شبان گله را با سگ و زن سپردسوی بوم و بر، پای رفتن فشرد
در آن دِه درآمد که جوید نشاندهی دید چون مغز مردم کشان
شبان هفته‌ای بود رفته ز دهبنشنیده آن کار کرد فره
بگفتندش آن رفته کار شگرففزودند بر آن بسی نیز حرف
همه ناروا شهرت شهریانکه دادند نسبت به مرد جوان
ز شهر اندر آمد به کردار باددر آن ده پراکند و باور فتاد
چنین است آیین خیل عوامپذیرای هر شهره گفتار خام
به چشم ار ببینند چیزی درستنیارند دانستنش از نخست
به دیده ز چیزی نگیرند بهرجزان را که گردد نیوشه به شهر
نیوشه‌خو دار چه ‌محال ‌و خطاست‌پذیرند و دارند آن را به‌راست
نیوشیده بر دیده و سر نهندز دیده نیوشنده برتر نهند
شبان‌سهم‌برداشت‌زان کار خفتبلرزند بر خود ز بیم گرفت
به نزدیک زن رفت لرزنده تنز لرزبدنش لرزه برداشت‌، زن
بلرزند پستان مامک ز بیمدر افغان شدند آن دو طفل یتیم
خروشی‌درآن کلبه‌برخاست‌سختکه‌شد کوه ‌از اندوهشان لخت لخت