گنج

شمارهٔ ۴۶ - به یاد عشقی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۷۲ بیت
شبی‌چشم کیوان ز فکرت نخفتدژم گشته از رازهای نهفت
نحوست زده هاله برگرد اویرده بسته ناکامیش پیش روی
دریغ و اسف از نشیب و فرازز هر سو بر او ره گرفتند باز
سعادت ز پیشش گریزنده شدطبیعت ازو اشگ ریزنده شد
فرشته خروشان برفته ز جایتبسم کنان دیو پیشش به‌پای
بجستیش برق نحوست ز چشمازو منتشر کینه و کید و خشم
چو دیوانگان سر فرو برد پیشهمی‌ چرخ زد گرد بر گرد خویش
هوا گشت تاریک از اندیشه‌اشاز اندیشه‌اش شوم‌تر، پیشه‌اش
دژم کرد بهری ز افلاک راسیه کرد آن گوهر پاک را
درون دلش عقده‌ای زهرداربپیچید و خمید مانند مار
زکامش برون جست مانند دودتنوره‌زنان‌، شعله‌های کبود
که پیچید تا بامدادان به‌ دردبه ناخن بر و سینه را چاک کرد
چو آبستنان‌ نعره‌ها کرد سختجداگشت‌از او خون و‌ خوی‌ لخت‌لخت
به دلش اندرون بد غمی آتشینبر او سخت افشرده چنگال کین
یکی خنجر از برق بر سینه راندبه‌برق آن نحوست ز دل برفشاند
رها گشت کیوان هم اندر زماناز آن شوم سوزندهٔ بی‌امان
سیه گوهر شوم بگداختهکه برقش ز کیوان جدا ساخته
ز بالا خروشان‌ سوی خاک تاختبه ‌خاک ‌آمد و جان‌ عشقی گداخت
جوانی دلیر و گشاده زبانسخنگوی و دانشور و مهربان
به بالا بسان یکی زاد سروخرامنده مانند زیبا تذرو
گشاده دل و برگشاده جبینوطن‌خواه و آزاد و نغز و گزین
نجسته هنوز از جهان کام خویشندیده به‌ واقع سرانجام خویش‌
نکرده دهانی خوش از زندگینگردیده جمع از پراکندگی
نگشته دلش بر غم عشق چیرنخندیده بر چهر معشوق سیر
چو بلبل نوایش همه دردناکگریبان‌ بختش چو گل ، چاک‌ چاک
هنوزش نپیوسته پر تا میاننبسته به شاخی هنوز آشیان
به شب خفته برشاخه ی آرزوسحرگاه با عشق در گفتگو
که‌ از شست کیوان‌ یکی تیر جستجگرگاه مرغ سخنگوی خست
ز معدن جدا گشت سربی سیاهگدازان چو آه دل بی گناه
ز صنع‌ بشر نرم چون موم شدسپس سخت چون بیخ زقوم شد
بمد بَر فرو رفت و گردن کشیدیکی دوزخی زیر دامن کشید
چو افعی به‌ غاری‌ درون جا گرفتبه دل کینهٔ مرد دانا گرفت
نگه کرد هر سو به خرد و کلانبه تیره‌دلان و به روشن‌دلان
به سردار و سالار و میر و وزیربه اعیان و اشراف و خرد و کبیر
دربغ آمدش حمله آوردنابه قلب سیه‌شان گذر کردنا
نچربید زورش به زورآورانبجنبید مهرش با ستمگرن
ز ظالم بگردید و پیمان گرفتسوی کاخ مظلوم جولان گرفت
سیه بود و کام از سیاهی نیافتبه سوی سپیدان رخ از رشگ تافت
به قصد سپیدان بیفراشت قدسیه‌رو برد بر سپیدان حسد
ز دیوار عشقی درین بوم و برندید ایچ دیوار کوتاه‌تر
بر او تاختن برد یک بامدادگل عمر او چید و بر باد داد
به ما داد گیتی صلای نبردجهان تنگ شد بر خردمند مرد
زبان سخنور به تیغ جفاچو سوسن برآورده شد از قفا
وزارت گروه سپاهی گرفتگدا پویهٔ پادشاهی گرفت
از این ناکسان شد وزارت تباهوزین ناکسان گشت فاسد سپاه
به کاغذ بدل شد کلاه مهینگون گشت دیهیم شاهنشهی
شه ناسزاوار از ایران گریختبه‌ خاک‌ آب‌ دیهیم‌ و اورنگ ریخت
از او ناسزاوارتر جای اوهمی خوست گیرد به یاسای او
به بنگاه کی تاخت دیو سفیددژم گشت رخسار تابنده شید
ز افسون دیو مازندرانوطن تیره شد ازکران تاکران
برآمد یکی تندباد از جنوبیکی سیل برخاست‌ کاشانه کوب
زکوه سیه برشد ابری سیاهبپوشید رخسار خورشید و ماه
زمانه برانگیخت اهریمنیبه تن کردش‌ از خودسری جوشنی
بنوشاندش از جام نخوت نبیدسیه بود و کردش به حیلت سپید
بپیمود از آن تلخ می جام‌، شستچو شد مست‌ داد‌ش ‌عمودی به‌ دست
بدوگفت مردم ندیم تواندهمه بندگان قدیم تواند
کسی کز تو بدگوید آن بد مبادبداندیش تو در جهان خود مباد
بر او خواند مهرورز شاهنشهانمهان کامدند از قفای مهان
بجنبید با نخوت وکبریابه مغز اندرش کرم ماخولیا
که بر سر نهد تاج در قرن بیستنشیند بر اورنگ سالی دویست
نژادی پدید آرد از خودسرانبه آیین دیوان مازندران
به‌عهدی که قیصر بود خاکسارشه روس را تن شود پارپار
به‌سر تاج گیتی خدایی نهدز نو تخمهٔ پادشاهی نهد
درین پویه دیو دژم بردمیدسیه گشت ازو روزگار سپید
به‌ مردم‌ درآویخت ‌چون‌ پیل مستیکی تیغ زهر آبداده به‌ دست
چو خر دُم علم کرد در بوستانلگدکوب شد کشتهٔ دوستان
گهی جفته زد، گاه سرگین فکندگهی سر فرو برد و چیزی بکند
لگد کرد و بشکست‌ و افکند و ریختگلوی گل تازه از تن گسیخت
یکی تازه گل اندر آن باغ بودبه بیغارهٔ خر زبان برگشود
هنوزش ز خر بود بر لب نواکه خر سر فروبرد و کندش ز جا
گل عاشقی بود و عشقیش نامبه‌ عشق وطن خاک شد والسلام
نمو کرد و بشکفت‌ و خندید و رفتچو گل‌،‌ صبحی‌ از زندگی‌ دید و رفت