شمارهٔ ۲۸ - از تهران تا قمصر
چو از تدریس فارغ شد دماغممه خرداد، خرم گشت باغم
دماغ از درس و بحث علم خستهسر فارغ زمانی نانشسته
نکرده ساعتی رفع کسالتشد از فرهنگ کاری نو حوالت
حوالت رفت شغلی ناگهانیکسالتبخش و سخت و رایگانی
به کار امتحانات کذائیفزوده سال پنجم بر نهائی
ز تهران و ولایات و ایالاتبه یکجاگرد شد کل کمالات
فزون از صدهزار اوراق درهمبه معنی متحد چون نقش دِرهم
همه انموذج افکار منحطغلط املا و بد انشاء و بد خط
سئوالاتی عجایب در عجایبجواباتی غرایب در غرایب
چو بود از روی بیذوقی سئوالینیفزاید به کودک جز ملالی
گل بدبوی، بد بوبد گلابشسئوال خام، خام افتد جوابش
ادیبانی که این پرسش نوشتندنیندار گول و نادان، بدسرشتند
همانا تا مرا مغرض نخوانیسئوال این بود بشنو تا بدانی:
«بدی و وام و بیماری، سه یارندکه گر هستند اندک، بیشمارند»
سئوالی جامع و بحثی تمام استبهصورتپخته ،درتحقیقخاماست
جواب این سئوال از طفل مکتبچه خواهد بود جز تکرار مطلب
« کهبدکردنبد استو،دین دین استسلامتهرکسیرانصبعیناست»
براینمطلب کهخود عین سئوالستفزودن، موجب رنج و ملال است
دگر پرسش، معانی و بیان بودز تشبیهات و از اقسام آن بود
بود سی سال کاین بحث مفصلشدست از یاد، چون شرح مطول
قناعت شد ز ملا سعد تازیبه «وطواط» و به «شمسقیس» رازی
دوباره زنده کردندش افاضلکه باقی را چو خود سازند فاضل!
دماغ خلق را معیوب کردندخداشاناجر بخشد، خوب کردند!
تماشا داشت پاسخهای ایشانتقلبها و الفاظ پریشان
رهم از خانه تا دارالفنون بودهمه جا آفتابم رهنمون بود
هواگرم و من لاغر پیادهرهم از نیم فرسنگی زیاده
«اتل» در زیر پای پولداراندرشگه بیاثر، چون مهر یاران
درین اثنا کف پایم تول کردبرآمد دمّل و دکتر عمل کرد
سفارش کرد کز جایت مخور جممده پاسخ به دعوتهای مردم
بگفتم عذر دعوت هست آسانبغیر از دعوت آقای مهران
که در دارالفنون مشغول کار استهمه روزه مرا در انتظار است
فزون ز اندازه غرغرکرد دکترز دلسوزی تغیرکرد دکتر
تغییرهای دکتر بیاثر شدکف پا نیزهرساعت بترشد
نپنداری که این حرف جفنگیستکههرجا پایلنگیهست سنگیست
چه درد سر دهم، تا نیمهٔ تیرکمان شد پشتم از اوراق بیپیر!
ز فرط کار چسبیدم به سیگارشد از سیگار حلق و معده افکار
درآمد بلعجب ضعفی روان کاهبماند از مرگ تا من، اندکی راه
تبی آمد خفیف و ضعف بسیاربلای معده باری بر سر بار
در آن حالت رفیقی از در آمدمرا چون جان شیرین در برآمد
مرا دید از رمق چیزی نماندهدگر از مرگ پرهیزی نمانده
بگفت این هفته میمیری، فلانیمگر از جان خود سیری فلانی؟
بگفتم سیر کَس از جان خود نیستولی مرگ اندرین اوقات بد نیست
شود راحت به مردن شخص عادیز نامردی و یا از نامرادی
. اگر نامرد بُد، کز پا نشیندوگرنه روی نامردان نبیند
جوابم داد یار از روی حکمتکه بایدکرد هر دم شکر نعمت
بیا تا سوی قمصر بار بندیمدو روزی بر بروت ری بخندیم
چو نفتاندود شد این طاق ادکنهزاران شمع خاموش، گشت روشن
من و یاران به رخش آهنینپینشستیم و برون جستیم از ری
میان شهر تهران و قم، آن شبنخوابیدیم و میراندیم مرکب
«اتل» سنگین و بار ما ز حد بیشبه تنها میزبان از ده عدد بیشا
میان راه پنچر گشت رهوارفرو ماندیم یک ساعت ز رفتار
سیاوشوش نه از آتش گذشتیمکه در آتش سمندروارگشتیم
میان قریهٔ «دهناد» و «سنسن»قصیل طاقتم را پاک زد سن
همی تابید خورشید جفاجوگهی ازپشت سر، گاه از بر رو
توگفتی داغ از آتش برآرندمرا برگردن و عارض گذارند
ز باد سام، صحرا پر علو شد«اتل» از شدت گرما جدو شد
به گوشت خورده ریگ و باد سامشبه گوش و چشم ما آمد تمامش
ز پس خورشید و باد سام از پیشکباب خوبش دیدم در بر خویش
سموم شورهزار و آفتابمنمک پاشیدی و کردی کبابم
کبابی، گوشتها را لخته سازدبرآتش نرم نرمک پخته سازد
چو شد پخته نمک پاشد سراسرنهد بر خوان و بگذارد برابر
بود طباخ کاشان بیسرشتهنمک پاشد، کند آنگه برشته
بود در دست این طباخ رهزننمکدان و تنور و بادبیزن
اگر خواهی کباب آدمیزادز «سنسن» عصر شو تا «طاهرآباد»
بدین خوبی کباب با نمک نیدریغا یخ نی و آب خنک نی
غرض چون شد ز گرما حالتم زاربه ابراهیم گفتم کای وفادار
مگر ملزم شدیم ای یار دلخواهکه این ساعت بپیماییم این راه
بگفت آری! به خونسردی و خندهولی غافل ز خون گرم بنده
چو دید ابرام و بیتابی من راعوض کردیم جای خویشتن را
به پشت گردنش تابید خورشیدز پهلو باد سامش ریگ پاشید
شکسته شیشه و جای حذر نیز پشت و پیش جز داغ و شرر نی
شوفر را گفت در گرما چنین سیربرای چرخها خوبست یا خیر؟
شوفر دانست کار جمله زار استخلیل الله با آذر دچار است
بگفت از هر طرف آتش ببارددرین گرما رزبن طاقت ندارد
رسیدیم از قضا در جو کناریقناتی، آبگیری، بیدزاری
اتل را راند در زیر درختیبه زیر سایه آسودیم لختی
قناتی سرد و بیدی سایهگسترشکنج آبدان چون جعد دلبر
دهان و بینی و چشم و سر و گوشمیان آب سرد افتاد از جوش
ولی از سوی مغرب باد نکباهنوز افشاندی آتش بر سر ما
کباب از باد سوزان گردن و رویولی یخ بسته دست اندر ته جوی
بهشتی بد به دوزخ چیره گشتهبهشت استاده دوزخ رد نگشته
و یا خود آتش نمرود بودهبراهیم این زمان در وی غنوده
گلستان گشته آتش زیر تابشولی پیدا شرار اندر هوایش
برافکندند زیلویی لب جویخلیل افتاده چون من روی زیلوی
بیاوردند انگور رسیدهسیاه و سرخ و زرد و تازه چیده
یکی چون دیدهٔ آهوی دشتییکی چون لعل حوران بهشتی
یکی چون روی عاشق روز هجرانیکی چون اشک مهجوران حیران
شوفر نیز اندران فرصت به ماشینفشاند آب خنک در جوی پایین
برستیم اندر آن ساعات معدودبه الطاف خلیل از نار نمرود
از آنجا تا به کاشان تازتازانز کاشان تا به قمصر نازنازان
غرض تا پشت قمصر حال این بودکه صحرا آهنین، باد آتشین بود
بدان گرما چنان رفت از تنم زورکه در قمصر فزرتم گشت قمصور!
بلی کار جهان دائم چنین استزمانی آشتی، گاهی به کین است
جهان هر لحظهای دنگش بگیردگهی صلح و گهی جنگش بگیرد
جهان هر دم رهی در پیش داردبه دستی نوش و دستی نیش دارد
زمانی بر جگرها میزند نیشزمانی نوشدارو مینهد پیش
اگر نگریزد از میدان او مردشود پیروز در پایان ناورد
ولی افسوس از این انسان مضطرکه عمر او کم است و صبر کمتر!