گنج

شمارهٔ ۲۶ - در اثبات خدا

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۶۳ بیت
من و تو اخگرا! همسایگانیمعجب نبْود که با هم رایگانیم
اگرچه من ضعیفی بی‌پناهمولی همسایهٔ سرهنگ شاهم
شنیدم گفتی ای سرهنگ عیاردر اثبات خدا یک رشته اشعار
نهادی نام «‌بیچون‌نامه‌» آن رابه بیچون‌نامه چون‌ بستی‌ میان را
به کشف مشکلی همت نمودیدلیری کردی و جرأت نمودی
حکیمان را در این ره پا به سنگ استدر این وادی کُمِیت جمله لنگ است
اگر در قعر دریا ماهیئی کوربرون آرد سر از این معدن نور
بشر هم پی برد از سرّ بیچونتعالی وصفه عما یقولون
بدان حضرت نظر گاهی نداریمکه غیر از پنج حس راهی نداریم
برون زین پنج ره‌، ره نیست جان راکه جان زین پنجره بیند جهان را
حواس پنج اگر پنجاه بودیخرد را کی به صانع راه بودی
خرد را پالهنگ از این حواس استولی صانع برون از این قیاس است
گرفتم آن که صانع را توان دیدچو در اَکنافِ عالم‌، نور خورشید
چو او را نیست ضدی‌، کی هویداستکه‌ هر چیزی‌ به‌ ضد خویش پیداست
اگر ظلمت نبودی در زمانهنداری کس ز نور خور نشانه
خدا دریا و این عالم سبوئی‌ستسبو را زآب دریا آبروئی‌ست
کجا ظرفی که پر از آب دریاستخبردار از تک و پایاب دریاست
خرد را اندر این ره دستگه نیستبه‌ حق‌ جز با شهود و کشف ره نیست
رهی هرچند در اثبات رب نهولی اثبات رب چندان عجب نه
عجب دارم من از آن پاکرائیکه گوید نیست عالم را خدائی
چو در اثبات او عقل است ابتربه نزد عقل انکارش عجب‌تر
امید و بیم و وهم و فکر و پندارخرد را می‌کشد تا عرش دادار
گذر سازد به چندین ریسمان‌هاخرد، چون بندباز از آسمان‌ها
بدین اسباب‌های بی‌کرانهدهد از هستیش لختی نشانه
چو والاتر بود از وهم‌، جاهشخرد عاجز شود با دستگاهش
چو زین اسباب اثباتش نشایدبه نفی‌اش بیش از این اسباب باید
دگر کاثبات حق، اصلی قدیم استبشر را این طریقی مستقیم است
جهان را یاد حق ذکری مدید استولی انکار حق فکری جدید است
طبیعی نفی صانع را ندا کرددلیل او را سزد کاین ادعا کرد
وجود اصل‌است و اعدامند موهومکه عالم را وجودی هست معلوم
چو بر هستی است اصل کار عالموجود حق بود اصلی مسلَّم
چو هستی‌ هست خود اصل اصیلیموحد را نمی‌باید دلیلی
ولی آن کاو به صانع نیست قائلبراهین باید او را و دلایل
خرد چون مانده عاجز در صفاتشتو عاجزتر شوی در نفی ذاتش
به بودش گشته حیران فکر دانابه نابودیش چون گردی توانا؟
بُوَد اثبات واجب صعب و دشوارولی صد ره از آن مشکل‌تر، انکار
گرفتم آن که نابودی اصیل استجهانِ بوده بر بودش دلیل است
وگر نادیدنش را می‌خلافینبودن را ندیدن نیست کافی
بسا محسوس‌، کآن‌ وهم‌ است‌ و بازیبسا دیدن که کذب است و مجازی
چه بس اشیاء نامرئی و پنهانکه موجودند نزد عقل و برهان
شدی قائل به یک برهان سادهکه باشد شمس گردان ایستاده
به برهانی دگر گشتی تو خستوکه باشد خاک ساکن در تکاپو
ز حس بربند لب، برهان فراز آرکه بی‌برهان نیاید راست انکار
و گر در نفی حق برهان نداریسزد کایمان به اصل کلی آری
وگر وجدانْت نپذیرد شَهادهبرو در سایهٔ فکر و اراده
که راهی رفته و رائی رزین استصلاح مردم دنیی در این است
خدا مرهم ‌نه دل‌های خسته استتسلی‌بخش دل‌های شکسته است
خدا سرمایهٔ امّید و بیم استکه اصلاحات را رکنی قویم است
خدا تعدیل‌فرمای هوس‌هاستخدا اندازه‌بخش ملتمس‌هاست
بدی کز آز و کین قوّت پذیردصدی هشتاد از او تخفیف گیرد
خدا باشد به نزد اهل بینشنگهدار نظام آفرینش
دگر چون مردم گیتی ز آغازبه ذات صانعی گشته هم‌آواز
عذابش بیم‌، وقت زشتکاریبدو در نیکیش امیدواری
اگر گوییش عالم را خدا نیستسرانجام وجودت جز فنا نیست
شکسته‌دل شود گر راستکار استدرنده‌تر شود گر بد شعار است
تو خواهش ‌عجز خوان‌،‌ خواهی‌سعادتبشر با ذکر یزدان کرده عادت
اگر گوید به ترک عادت خویشبلای اجتماعی آیدش پیش
کنون کز صد، نود یزدان ستایندبدین یزدان ستایی‌، دیو رایند
معاذالله کز این یزدان ستاییبرون آیند و این بیم خدایی
بشر با قید دین دزدند و کافرچو قید دین زنند، الله اکبر!
تو را گر حس همدردی‌ست با خلقمهل تا افکند دور این کهن دلق
مشو منکر، بِهِل انکار منکرز من گر نشنوی‌، بشنو ز «‌اخگر»
که بیچون‌نامه‌اش قولی صواب‌‌ستاز آتش خاسته است اما چو آب‌ست