شمارهٔ ۲۵ - خیال مستان
چو می خوردی خیال بد میندیشکه از مستی خیال بد شود بیش
خیال بد چو افزون شد، شر آردبه ناگه عمر مظلومی سر آرد
زن ار داری دهی ناگه طلاقشپس آنگه زار نالی در فراقش
پسر گر داری او را حیز خوانیوزین حرفش سوی حیزی کشانی
رفیق ار داری او را زشت گوییبهتو خشم آورد زین زشتخویی
به نزدیکان فرستی زشت پیغامبهٔاران میدهی صدگونه دشنام
چو کشتی کینه در قلب صمیمانندارد سود اگر گشتی پشیمان
چو رنجیدند یارانت کماهینبخشندت اگر صد عذر خواهی
نبخشندت وگر بخشند ناچارتنک مغزت بخوانند وسبکسار
به مستی فکر بد جان را عذابستوگر هرگزننوشی می، صوابست
به جای آن که در اصلاح کوشیهمان بهتر که هرگز می ننوشی
ز من گر بشنوی از می بکش دستسگ دیوانه به از مردم مست