گنج

شمارهٔ ۱۹ - به یاد آذ‌ربایجان

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۳۱ بیت
صبا شبگیرکن از خاورستانبه آذربایجان شو، بامدادان
گذر کن از بر کوه سهندشعبیرآمیز کن پست و بلندش
بچم بر ساحل سرخاب رودشبده از چشم مشتاقان درودش
غبار وادیش را تاج سر کنسرابش را ز آب دیده تر کن
به هر سنگی که نقش عشق دیدیز هر خاکی که بوی خون شنیدی
به زاری گریه کن بر آن سیه‌سنگبه جای ما ببوس آن خاک گلرنگ
سوی آذرگشسب آنگه گذر کندر آن آتشکده خاکی به سر کن
چو دیدی اندر آن ایوان مطموسروان کیقباد و جان کاوس
بگو ای شهریاران جوان‌بختسزای افسر و شایستهٔ تخت
نه این اقلیم آذربایجان بود؟‌!که فرخ نام آن «‌شاه آستان‌» بود!!
شهنشاهان اکباتان و استخرهمی‌جستند ازین‌ در، ‌عزت ‌و فخر
به‌سالی یک کرت بیرون شدندینیایش را به این خاک آمدندی
به عهد کورش اینجا جیشگه بودقراول‌گاه و اردوگاه شه بود
کنون از بازی شاه و وزیرشبه چنگ یاغیان بینم اسیرش
فرو پیچیده دست زورمندشبه خاک افتاده بالای بلندش
زده دست خیانت بر زمینشبه خون آغشته جسم نازنینش
شده دانشورانش زینت دارپلنگانش زبون گرگ و کفتار
به یک‌ره کنده شد چنگال تیزشسترون گشت خاک مردخیزش
به جز خون جوانان رشیدشنروید لاله از خاک امیدش
به جز خونابهٔ قلب حزینشنبینی نقش غیرت بر زمینش
غرابی رفته در باغی نشستهبه‌جای بلبلی‌، زاغی نشسته
چو شیران‌را فرامش گشت ‌شیریکند روباه حیلت گر دلیری
صمد خان باکدامین چشم بیندکه جای شاه کیخسرو نشیند
بدرّد کوه اگر جای پلنگیبه سنگی برجهد روباه لنگی
بسوزد باغ اگر جای تذروینشیند خربطی برشاخ سروی
صبا زانجا به سوی ری گذر کنوزیران را ز کار خود خبر کن
بگو شادان‌، دل غمناکتان باددوصد رحمت به‌جان‌پاکتان باد
بیاکندید چشم مرد و زن رافرو بستید بار خویشتن را
زکف‌دادید ملکی را که خورشیدبه‌ ایران دیده بود از عهد جمشید
اگر ایران شود باغ جنانینبیند همچو آذربایجانی
شما این ملک را معیوب کردیدخداتان ‌اجر بخشد خوب کردید!