شمارهٔ ۱۴ - گفتوگوی دو شاه
فرانسوا : چه می کنی، به چه کاری، امانوئل، پسرم؟امانوئل : بودورکه وارده عزیزم فرانسوا، پدرم!
فرانسوا : تو نور چشم منی خیرهچشمیت از چیست؟امانوئل : تو قبله گاه منی، گو شکایتت ازکیست؟
فرانسوا : شکایتم زشما نور چشمهای دورو!که مهر در دل ایشان نرفته است فرو!
ز بعد خوردن سی و دو سال خون جگر!شدید ملعبهٔ انگلیس افسونگر!
به دست خود ز چه، ای نور چشم،رنگ زدی؟بضد ما ز چه یکباره کوس جنگ زدی؟
مگر ز دوستی ما ضرر چه دیدی تو؟بغیر نفع، ز من ای پسر چه دیدی تو؟
ز اتحاد من ای پشه، ژنده پیل شدی!کسی نبودی و ویکتور امانویل شدی!
مگر طرابلس غرب را تو خود خوردی؟به یک سکوت منش پاک از میان بردی؟
سی و دو سال تمام ای جوان افسونباز!شده به همت من، کشورت عریض و دراز!
ز دوستی من اکنون چه شد که سیر شدی؟بریدی از من و بر روی من دلیر شدی؟
تو بهر ساز زدن لایقی و نقاشیکه یاد داده تو را خودسری و اوباشی؟
چه زحمتی که کشیدم به سرفرازی تو!خبر نداشتم از مکر و حقهبازی تو!!
امانوئل : برو برو که تو پیری و رفته تدبیرتنمیشوند جوانان دوباره نخجیرت
به من گذشت نکردی تو بندر «تریست»که در سلیقه من همچو گاو سامری است!
کجا سزد تو وگیوّم دگر به خودرائیبه دست ما، به اروپا کنید آقائی
به وعدهٔ تو کجا خلق سر فرود آرندبرو که خلق جهان شأن و آبرو دارند
فرانسوا : امانوئل! بخدا اشتباه کردی توبه نزد خلق، مرا روسیاه کردی تو
به تو کسی چو من آخر وفا نخواهد کرددکرکسی به شما اعتنا نخواهدکرد
قوای روس اگر روکند به بحر سفیدتو روی راحت و عزت دگر نخواهی دید
گر انگلیس و فرانس از تو احترام کنندبدین هواست که آخر تو را تمام کنند
اگر دو روز دگر صبرکرده بودی توهزار فایده و بهره برده بردی تر
امانوئل : ژرف! مرا سخنانت چو آب و غربال استزبان من به جواب تو ای پدر لال است
ز ویلهلم و تو، زین پس مرا امیدی نیستز ترک نیز به من بهرهٔ جدیدی نیست
ز روس نیز نترسم اگرچه پر خطر استکه «اسکویت» ز «سازانوف» بسی زرنگتر است
کجا مجال دهد انگلیس پر تزویرکه بر بغاز نهد پای، روس کشورگیر
ولی چنین که گرفته است ترک، رشتهٔ کارطرابلس رود از دست من به خواری خوار
گمان مبر که من از انگلیس گول خورمکه عهدنامهٔ او را به عاقبت بدرم
فرانسوا : برو برو که تو شرم و حیا نمیدانیتو هیچ قیمت عهد و رفا نمیدانی
امانوئل : وفا و عهد به عالم چه قیمتی دارد؟دو پاره کاغذ باطل چه حجتی دارد؟
معاهده است فقط از برای خرکردنوز آل میان خر خود را ز پل بدرکردن
صلاح بندهٔ شرمنده بعد از این جنگ استکه جای بنده در این ده خرابهها تنگست
فرانسوا : کنون که حال چنین است پس مواظب باشفضول پر طمع بلهوس، مواظب باش
به هوش باش، خبردار! ای عدوی بزرگکه میرسد به سراغت قشون هندنبرگ
کنون که بیادبی می کنی بدین تندیبگیر مزد خود از توپ بیست و شش پوندی
امانوئل : کنون که کار بدینجا کشید یا اللهاقول اشهد ان لا اله الا الله