شمارهٔ ۱۳ - موقوفه و موقوفهخوار
گفتا موقوفه به موقوفهخوارکای تو سزای غضب کردگار
ای دل خودکامهٔ تو شیوهزنای زتو خون در جگر بیوهزن
ای دهنت باز به غیبتگریای دلت انباز به حیلتوری
خلقت تو شنعت بیچارگانصنعت تو صنعت بیکارگان
روی تو رویی که ندیدنش بهدست تو دستی که بریدنش به
چیست گناهم که مرا میخوریچون سبعانم ز چه رو می دری
خلق مرا بهر تو ناکردهاندکز پی خیرات بنا کردهاند
چون ندهی گوش بر آوای مناز چه نهی سلسله برپای من
آه من اندر تو اثرها کندمشت تو را روز جزا وا کند
گفت حریف دغل از روی کینکای بت پوشیدهٔ خلوتنشین
خامشیآموز و زبانبسته باشتند مرو اندکی آهسته باش
جان منی گرچه کنیز منیهمسر و ناموس عزیز منی
قامت رعنای تو نادیده بهماه رخ خوب تو پوشیده به
روزی من بر تو حوالت شد ستمعده من از تو مرمت شدست
گر نخورم من دگری میخوردور نبرم من دگری میبرد
نیست به جز مفتخوری کار منکارگری نیست سزاوار من
جز تو مرا نیست امیدی دگربیهنرم بیهنرم بیهنر
جز تو ندارم خبر از نیک و بدبیخردم بیخردم بیخرد
شغل من این بوده پدر بر پدرنیز چنین است پسر بر پسر