گنج

زمین‌

چون برامد آدمیزاد از کمینبود در دست پریزادان‌، زمین
ملکشان ملک یمین
بودکیتی زان جماعت مال مالاز محیط هند تا قطب شمال
وزمراکش تا به چین
پس بنی‌الجان بر خداکافر شدندوز ره حق باره دیگر شدند
فسق کردند و فساد انگیختندبی‌محابا خون ناحق ریختند
از یسار و از یمین
بود اقلیمی به گرد نیمروزتا زمین قطب از آنجا چند روز
آدم و حوا و فرزندان در اوباکشاورزی و نعمت کرده خو
کرده چون جنت‌، زمیناز جوانان شمالی چند تن
راه جستند اندر آن جنت به فن
چون زنان آدمی دیدندشاناز نکورویی پسندیدندشان
اول عشق است این
جنیان نر فساد انگیختندبا زنان آدمی آویختند
وز قدوم شوم دیوان‌، آن بهشتگشت‌یخ‌بندان‌ و طوفان زای‌ و زشت
شد چوآهن ماء وطیناز دم دیو لعین
نام آن اقلیم آریان ویژه بودجایگاهی دلکش و پاکیزه بود
شدبرین‌چندان که‌سالی‌جزدو ماهکس نیارست اندر آن جستن پناه
گشت آن اقلیم پرنعمت‌، خراببرف‌ و ٻخ‌ بگرفت‌ جای کشت‌ و آب‌
شد زمین‌ بی‌مصرف‌ و زارع سفیلگاو شد بیکار و بی‌تاثیر، بیل
شد بشرهجرت گزین
چون پریزادان چنین دیدند کارنیمشب کردند از آن کشور فرار
لیک مهترشان اسیر شاه شدبندی طهمورث آگاه شد
شه برو بربست زین
گشت طهمورث سوار دیو نردیو نر از پیش و لشکر بر اثر
راند از آنجا تا به اقیانوسیهرهنمای آن سپه‌، دیو سیه
شاه بر پشتش مکین
آن‌زمان خشکی زهم نگسسته بودوان جزایرها بهم پیوسته بود
شاه‌ از آن‌ خشکی‌ به‌ مرز هند تاختتا سراندیب آمد و آرام ساخت
دیو در بندش غمین
در سراندیب آدمیزاد دلیربر پربزادان و دیوان گشت چیر
راهور در زبر رانش دیو نیوبر سرش دیهیم و زبرپای دیو
دیو بند و تیز بین