گنج

بخش ۸۸ - خاتمهٔ کتاب شهید بلخی

بود روزی شهید بنشستهدرکتبخانه در به رخ بسته
نسخها چیده از یمین و یساربود سرگرم سیر آن گلزار
ناگه آمد ز در، گرانجانیخشک‌ مغزی‌، عظیم نادانی
گفت با شیخ‌، کای ستوده لقااز چه ایدر نشسته‌ای تنها
شیخ برداشت از مطالعه سروز شکرخنده ربخت گنج گهر
کفت آری چو خواجه پیدا شدبنده تنها نبود و تنها شد
هرکرا نور معرفت به سرستگرچه‌تنهاست‌یک‌جهان‌بشرست
وان که را مغز بی‌فروغ و بهاستدر میان هزارکس تنهاست
ثمر عمر، عقل و تجربت استتجربت بیخ علم و معرفت است
این همه علم‌ها که مشتهرندحاصل زندگانی بشرند
در کتب حرف‌ها که انبارستجوهر و مایه‌های اعمارست
عمرها را اگر عیارستیصفحهٔ علم پیلوارستی
هرکتابی کش از خرد بهریستنقد عمری و حاصل دهریست
بر نادان کتاب‌، کانایی استزی حردمند، جان دانایی است
پیش او عقده بر زبان داردپیش این زنده است و جان دارد
هرکرا با کتاب کار افتادعمرش‌از شصت تا هزار افتاد
وان که‌ در خلوتش کتب‌ خوانیستخاطرش فارغ از پریشانی است
هرکه شد باکتاب یار و ندیمیاد نارد ز دوستان قدیم