گنج

بخش ۸۷ - شعور پنهان و شعور آشکار

دو شعور است در نهاد بشرآن غریزی و این به علم و خبر
آن نهانست و این دگر پیداو آن نهانی بود به امر خدا
آن شعوری که از برون در استپاسدار تمدن بشر است
و آن کجا ناپدید و پنهانیستپاسبان نژاد انسانیست
دین و آیین و دانش و فرهنگاز شعور برون پذیرد رنگ
لیک‌ جان‌ها از این‌ شمار جداستکار جان با شعور ناپیداست
آنچه را روح و نفس و دل خوانیهست جای شعور پنهانی
مغز جای شعور مکتسب استلیک دل جایگاه فیض رب است
هست‌ پُر زین شعور، قلب زنانچون شنیدی کشیده دار عنان
با زنی بشکامه گفتم منکاز چه با خویشتن شدی دشمن
شوهری داشتی و سامانیآبروبی و لقمهٔ نانی
کودکانی ز قند شرین‌ترگونه‌هاشان ز لاله رنگین‌تر
از چه رو پشت پا زدی همه رابه‌قضا و بلا زدی همه را
دادی از دست کودکان عزیزآبرو ربختی ز شوهر نیز
دادی از روی شهوت و بیدادآبروی قبیله‌ای بر باد
شده‌ای هرکسی و هر جاییروز و شب گرم صورت‌ آرایی
زود ازین ره تکیده خواهی شدچون انار مکید خواهی شد
چون شدی پیر، دورت اندازندزنده زنده به گورت اندازند
خویش‌ را جفت غم چراکردی‌؟‌!بر تن خود ستم چرا کردی‌؟
پاسخم داد زن‌: که گفتی راستلیکن آخر دلم چنین می‌خواست
نیست زن را به کار سر، سروکارکار او با دل است و این سره کار
عقل را مغز می‌دهد یاریعشق را دل کند هواداری
هرکه با عشق طرح الفت ریخترشتهٔ ارتباط عقل گسیخت
زن و عشق و دل وشعور نهانمرد و عقل و نظام کار جهان
من ندانم پی صلاح بشرزبن دو مذهب کدام اولی‌تر
گر دل و مغز هر دو یار شدیعقل با عشق سازگار شدی
جای بر هیچ کس نگشتی ننگآشتی آمدی و رفتی جنگ
مام نگریستی به کشته پسرکس نخفتی گرسنه بر بستر
نشدی دربدر زن بیوهشده از مرگ شوی کالیوه
و آن تفنگی که می‌زند بدو میلچوب و آهنش یوغ گشتی و بیل