بخش ۸ - سبب بنای زندان
بهر آن شد بنای نمرهٔ یککه بگیرد مقام زجر و کتک
مجرمی کاو به کرده، خستو نیست چارهاش غیر زور بازو نیست
سارقی کاو نمیکند اقرارباید اقرار خواست با اصرار
جای اشکنجه و عذاب و کتکافکنندش شبی به نمرهٔ یک
چون شبی ماند اندر آن پستوشود از شدت تعب خستو
دانی اکنون که اندر آنجا کیستغیر آزاده مردم آنجا نیست
ور بود نیز مجرم و خونیپس چندی شوند بیرونی
وان که آزاده است و با مسلکدخمهٔ اوست حبس نمرهٔ یک
نه مه و هفته بلکه سال به سالجای دارد در آن سیاه مبال
حالشان بدتر است ز اهل قبورزان که جان میکنند زنده به گور
همه عشاق مرگ و مرگ از نازنکند روی خود بدیشان باز
دوزخی را که گفتهاند آنجاستخاصه زین پس که موسم گرماست
باید آنجا به صبر پردازدتا خدا خود وسیلتی سازد
یا بیابد از آن به مرگ فرجیا رهایش کنند کور و فلج
یا ز پای افتد و شود بیمارمایهٔ دردسر شود ناچار
ببرندش به سوی مارستانزبردست علیم و همدستان
هرکه نزد علیم گشت مقیمبه کجا میرود؟ خداست علیم
روزی آمد علیم در بر منگفت خود را به ناخوشی میزن
تا به سوی مریضخانه شویهمنشین با می و چغانه شوی
زان که آنجاست در ادارهٔ مننانت آنجاست غرق در روغن
گفتم اهل می و چغانه نیمبنده باب مریضخانه نیم
تن من سالمست و حال درستسکه بر یخ زدی گناه از تست
مجرمان نیز اندر آنجایندبند بر دست و قید بر پایند
مجرمی گر نشد به فعل مقرمیکنندش شکنجههای مضر
دستی از روی کتف پیچاننددستی از پشت سر بگردانند
ساق آن هر دو را نهند زکینبه یکی دستبند پولادین
استخوانهای ساق و بازو و کِتفمیخورد تاب ازین شکنجهٔ سفت
عضلاتش به پیچ و تاو افتداستخوانها به چاو چاو افتد
رود از هوش و چون به هوش آیداز سر درد در خروش آید
سوی لا و نعم نمیپوبدهرچه بایست گفت میگوید
کار پنهان برافتد از پردههمچنین کارهای ناکرده
کارهای نکرده گفته شودهمچون آن کردهها شنفته شود
ور کسی طاقتش شدید بودداربستی بر آن مزید شود
دستهای خمیده را به کمنداز یکی حلقهای بیاویزند
پس کشندش به داربست فرازطاقت گفتنش ندارم باز
گاه با تازیانه و ترکهمیزنندش که افتد از حرکه
ای بسا بی گنه که فرمان یافتوین بلا را به مرگ درمان یافت