بخش ۶ - صف زندان نمرهٔ دو
پس ره نمرهٔ دو پیمودمزان که خود راه را بلد بودم
ایستادم به پیش آن درگاهچه دری، لا اله الا الله!
دخمهای تنگ و سوبهسوی و نمورواندر آن دخمه چند زندهبهگور
هر یکی در کریچهای دلتنگبسته بر رویشان دری چون سنگ
داشت دهلیزی و بر آن دهلیزبود بسته دری ز آهن نیز
به درون رفتم از همان در، منکه بدم رفته بار دیگر، من
گرد برگشتم از یکی رهروپیش سمجی که بود مسکن نو
بر در نمرهٔ یک استادموان قلاوور را فرستادم
تا بگوید ز خانهام باریبستر آرند و فرش و ناهاری
پس نگه کردم اندر آن دالاندیدم آنجا گروهی از یاران
هریک استاده گوشهای خستهچند تن در به رویشان بسته
میر مخصوص کلهر و خسروچندی از دوستان کهنه و نو
شده هر یک به دیگری مأنوسپنج شش سال هر یکی محبوس
میرکلهر نمود از سختیناله، وز روزگار بدبختی
گفت شش سال بودم اندر بندچار دیگر بر او برافزودند
چون شود مرد لشگری قاضیشود انسان ز قاضیان راضی
کلبهٔ عهد پیش را دیدمخوردم آنجا ناهار و خوابیدم
ظاهراً تازه همتی کردندوان قفس را مرمتی کردند
پاک و بی گرد و آب و جارو بودمبرزش نیز پاک و بیبو بود
هان و هان تا مگر نپنداریکه اطاقیست خوب و گچکاری
عرض و طولش چو تنگنای عدمسه قدم طول بود در دو قدم
بهتر از زنده در چنین مرقدآن که مرده است و خفته زیر لحد
نبود کار مرده جنبیدننیست محتاج خوردن و ریدن
هست، تا هست آدمی زندهگاه جنبنده گاه ریزنده
عادت آدمی است آمیزشخور و خفتار و جنبش و خیزش
این همه در یکی کریچهٔ تنگگفتنش نیز هست مایهٔ ننگ
با بشر هیچ کس نکرده چنینحیوان نیز نیست درخور این
بود اندر زمانههای قدیمگاهگاهی چنین عذاب الیم
لیک در دورهٔ تمدن و دینبا بشر کس نکرده است چنین
تازه این جایگاه احرار استوای از آنجا که جای اشرار است