بخش ۵۸ - حکایت پیشوای سمرقند
در سمرقند پیشوایی بودخلق را حجت خدایی بود
وندرآن شهر بود سرهنگیشحنهای، ظالمی، قویچنگی
به ستم خلق پیشهور افشردپیشهور شکوه پیشوا را برد
گفت شیخا برس به احوالمزبن ستم کاره واستان مالم
پیشوا بس نبود با سرهنگگفت با دادخواه از دل تنگ
صبرکن تا خدا کند کاریمر مرا دردسر مده باری
گفت با اشک تفته و دم سردچون تویی سر، کجا بریم ایندرد
سر نهتنها بهتاجدرخرداستگاهگاهی هم از در درد است
هرکرا بر سران سری بایددر سرش درد سروری باید
مهتری سر بسر خطر باشدغم و تیمار و دردسر باشد
شیخ گنجی هزینه کرد بزرگتا مر آن گله را رهاند ز گرگ