گنج

بخش ۵۷ - حکایت در بخل و امساک

چون به‌ شاهی‌ نشست‌ پور زبیربود جمع اندرو هزاران خیر
پس مرگ یزید نامه‌سیاهگشت صافی جهان به عبدالله
منقرض گشته دولت علویمتزلزل حکومت اموی
بود در زیر حکم و فرمانشاز در مصر تا خراسانش
لیک با آن‌همه جلالت وفربود مردی بخیل و تنگ‌نظر
گشت روزی مکدر از اصحاببر سر انجمن نمود عتاب
کفت خوردید جمله تمر مرالیک عاصی شدید امر مرا
چون بدیدند بخل و امساکشبکشیدند سر ز فتراکش
شد تنش‌ تیر طعنه را آماجگشت مقتول لشکر حجاج
شه که خرماش را شمار بودلاجرم نزد خلق خوار بود
شاه را رادی و سخا بایدتا که محبوب شیخ و شاب آید