گنج

بخش ۵۰ - داستان مسافرت به یزد

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)۸۳ بیت
هفته‌ای بود کاندر آن خانهکرده بودیم گرم‌، کاشانه
مطلع مهر و ختم تابستانکودکان رفته در دبیرستان
من به عزلت درون خانه مقیممنزوی‌وار با کتاب ندیم
ناگه آمد به گوش کوبه ی درخادم آمد به حالت منکر
گفت باشد پلیس تامیناتبر محمد و آل او صلوات
زن بیچاره‌ام چو این بشنیدرنگ ته مانده‌اش ز روی پرید
کردمش خامش و گشادم درکرد مردی سلام و داد خبر
گفت امر آمده است از تهرانکه شوی سوی یزد از اصفاهان
هست ماشین یزد آمادهبایدت رفت یکه و ساده
گفتم آیم بر رئیس اکنونتا که آگاه گردم از چه و چون
تاختم گرم بر سرای پلیسدیدم آنجا نشسته است رئیس
حال پرسیدم و بداد جوابگشتم از آن جواب در تب و تاب
گفت باید برون شتابی تفتگفتم اصلا نمی‌توانم رفت
کی به رفتن مجال دارم منکه نه مال و نه حال دارم من
خود گرفتم که مال باشد و حالچه کنم با گروه اهل و عیال
گفتم و آمدم به مسکن خویشبه تسلای خاطر زن خویش
عرض کردم‌ به ‌صد خضوع و خلوصتلگرافی به دفتر مخصوص
شمه‌ای ز ابتلا و بد حالیرفتن یزد و کیسهٔ خالی
لطف‌ شه گشت‌ سوی من معطوفرفتن یزد بنده شد موقوف
از قراری که دوستان گفتندهم به ری هم به اصفهان گفتند
بوده «‌مکرم‌»‌» در این عمل مبرم... بادا به ریش این مکرم
وان که بندد به قول مکرم کاراو ز مکرم بتر بود صد بار
پس شش مه ز فرط بد روزیاز فشار معیشت و روزی
تلگرافی دگر نمودم عرضبه شهنشه ز فقر و شدت قرض
یا نخواند آن شه همایون‌فریا که خواند و در او نکرد اثر
پس نوشتم عریضهٔ مکتوببا عبارات موجز و خط خوب
که اگر ماند بایدم اینجاشود آخر حقوق بنده ادا
این عبارات نیز سود نکردنه همین شعله بلکه دود نکرد
به فروغی کتابتی کردموز قضایا شکایتی کردم
بنوشتم نظیر این ابیاتاز برای رئیس تشکیلات‌:
کار نظم مصالح جمهورهست مشکل‌ تر از تمام امور
جز به بخت جوان و دانش پیرجد و جهد و درایت و تدبیر
گاه آهن‌دلی و خون‌سردیگاه نرمی و کدخدا مردی
گه لبی پر ز خنده چون شکرگه نگاهی برنده چون خنجر
صبح پیش از اذان سحر خیزیروز تا نصف شب عرق ریزی
خواندن دوسیه‌، دیدن اخبارعرض کردن به شه نتیجهٔ کار
مفسدان را مدام پاییدنخلق را روز و شام پاییدن
دسته‌دسته جماعت مشکوکمتفرق میان شهر و بلوک
همه را داشتن به زیر نظرخواه در خانه خواه در معبر
سر ز سر عدو درآوردنرازشان جمله منکشف کردن
پشت هر سرقتی پی افشردناز عمل پی به عاملش بردن
راهزن را گرفتن اندر راهگرچه خود را نهان کند در چاه
خط انگشت دزد را دیدنحال جانی ز چشم فهمیدن
شهرها را به نظم آوردنخلق را رو به تربیت بردن
سخت مالیدن و ادب کردنزبن یکی گوش زان یکی گردن
دیدن جمله خلق با یک چشملیک گاهی به خنده گاه به خشم
به یکی دست‌، لالهٔ رنگینبه دگر دست‌، دهرهٔ سنگین
خلق را داشتن به بیم و امیدگاه با لطف وگاه با تهدید
یکی از صد هزارها کار استکه به هریک هزار اسرار است
غیر ازین رنج ‌های پنهانیکه ندانم من و تو خود دانی
من که دیرینه خادم وطنمپادشاه ممالک سخنم
گرچه در نظم و نثر سلطانمتابع پادشاه ایرانم
با اجانب نبوده‌ام دمسازبا اجامر نگشته‌ام همراز
چون خود از خادمان ایرانمقدر خُدّام ملک می ‌دانم
داغ‌های کهن به دل دارمدر وطن حق آب و گل دارم
کرده‌ام من به خلق خدمت‌هادیده‌ام خواری و مشقت‌ها
باغ معنی است آبخوردهٔ مننظم و نثر است زنده کردهٔ من
چاپلوسانه نیست رفتارمزان که دل با زبان یکی دارم
بعد سی سال خدمت دایمچار دوره وکالت دایم
هست دارائیم کتابی چندخانه و باغ و پنج شش فرزند
در زمانی که بود روز شلنگمی‌ شلنگید هر عصازن لنگ
بنده بودم به‌جای خویش مقیمپا نکردم درازتر زگلیم
نه نمازم سوی سفارت بودنه نیازم سوی وزارت بود
نه به شغل اداری‌ام میلینه ز انبار دولتم کیلی
بنشستم در آشیانهٔ خویشگم شدم در کتابخانهٔ خویش
در دل خانه مختفی گشتمغرق کار معارفی گشتم
پنج شش سال منزوی بودمگوش بر حکم پهلوی بودم
چون که نو گشت سال پارینهچرخ‌، نو کرد کین دیرینه
دستلافی طراز جیبم شدعیدی کاملی نصیبم شد
خورده بودم برای کسب هنرچهل و پنج سال خون جگر
در صفاهان ز فرط رنج و ملالهمه از یاد من برفت امسال
لیک ازین حال شکوه سر نکنمشکر شه کافرم اگر نکنم
همه دانند بیگناهم منخود گرفتم که روسیاهم من
لیک پنهان نمی کنم غم خویشتات سازم شریک ماتم خویش
تو امیری و صاحب جاهیچاکر صادق شهنشاهی
زین ستمدیدگان حمایت کنحال ما را به شه حکایت کن
هرچه بودم به شهر ری موجودرهن شد در بر رحیم جهود
باورت نیست از محله بپرسزان رحیم رجیم دله بپرس
بختم از خشم شاه برگشتهدستم از پا درازتر گشته
یا اجازت دهد شه آفاقکه رَوَم من به سوی هند و عراق
یا ازین ابتلا رها کندمخط آزادگی عطا کندم
تا به کسب معاش پردازمدفتر و نامه منتشر سازم
هم درین ماه قطعه‌ ای گفتموندر آن دُرّ معرفت سفتم