گنج

بخش ۴۸ - حکایت محمود غزنوی

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)۷۲ بیت
شد چو محمود غزنوی سوی ریمردم ری شدند تابع وی
شهر بی‌جنگ وکینه شد تسلیمزان که بودند مردمان حکیم
لیک شه دارها بپا فرمودبر حکیمان ری جفا فرمود
بر در ری دویست دار افراشتکرد بر دار هرکه نامی داشت
وز حکیمان و از خردمندانکرد خلقی عظیم در زندان
همه در قلعه‌ها هلاک شدندخاک بودند و باز خاک شدند
«‌فرخی‌» فتح ری به‌نظم آورددر رهش فرش تهنیت گسترد
وز سخن‌های «‌فرخی‌» پیداستکاین جفاهای بی‌عدد زکجاست
مردم رازی و عراقی رابجز اقلیم شرق باقی را
قرمطیشان گهی نهاده لقبگاه بی‌دین وگاه بد مذهب
همه را خوانده مستحق دمارلایق تیغ تیز و درخور دار
بد در آن سال مرگ زایندهمیر غزنی عظیم نالنده
مرض سل گرفته حلقومشکرده از خورد و خفت محرومش
با چنان دردهای بی‌درمانداد بر قتل عالمی فرمان
درد خود را ز کینه درمان یافتپس به ‌غزنی رسید و فرمان یافت
داشت در سینه کین دیرینهدیر پاید چوکهنه شد کینه
خواست زان قتل عام، قرب خدایوای ازین قربه الی الله وای
کینهٔ زردهشتی و شمنیشد مبدل به شیعی و سنی
«‌سه سبدگل‌» کتاب بودا بودزآن زردشتیان «‌اوستا» بود
«‌سه سبد گل‌» میان ناصبیانگشت بوبکر و عمّر و عثمان
نیز نزدیک شیعه شد، حیدربدل زردهشت پیغمبر
همچو زردشت کز خراسان‌خاستکار شیعی شد از خراسان راست
بود بومسلم خراسانییکی از شیعیان ایرانی
چون که بد شیعه احمد سفاحکرد خون بنی‌امیه مباح
مام مامون هم از خراسان بوداز دهاقین گوزکانان بود
خون مامون به سوی مام کشیددر خراسان‌، از آن مقام گزید
در خراسان چو بود شیعه فزونشد هوادار شیعیان مأمون
جانشین ساخت پور موسی راکرد رایج شعار خضرا را
از خراسانیان حمایت یافتجای بر مسند خلافت یافت
چون‌ به ‌شاهی‌ رسید و گشت قویکرد تروبج مذهب علوی
باز چون مهد شیعه گشت عراقکیش سنت به شرق کرد اشراق
سر بسر مردمان آن اقلیمهمچو زردشتیان عهد قدیم
که گزیدند از لجاج و خری«‌سبد گل‌» به سرو کاشمری
متعصب شدند در سنتجسته از قتل شیعیان جنت
غارت شیعیان ایران رابنهاده لقب جهاد و غزا
لیک افغان چراست تلخ و ترشکی برادر شود برادرکش‌؟‌!
در زمان ملوک ترکستانبودی این کینه را مگر عنوان
بخت بد بین که قوم افغانیکآمدند از نژاد ایرانی
مردم غزنه و تخارستانوآن گروه نجیب پارس‌زبان
قتل شیعی ثواب دانستندقتل کردند تا توانستند
آنچه محمود غزنوی در ریکرد بیداد و گفته شد در وی
میر محمود غلجه بدتر از آنکرد با مردمان اصفاهان
وین عجب‌تر که فاضلی نحریرکرده تاربخ قوم را تحریر
گفته در سالنامهٔ کابلماجرای هجوم قوم مغل
نام آن را درست بنهادستظلم و وحشیگری قلمدادست
لیک‌ از آن ‌پس‌ به صفحه‌ای معدودکرده تمجید از اشرف و محمود
هرکه محمود غزنوی داردکی به محمود غلجه روی آرد
میرکز هرج و مرج گشت امیرمیریش‌ را بسی‌ بزرگ مگیر
میرکش پیشه قتل و وبرانیستآفت مزرع مسلمانیست
میر گردنکش کله‌بردارسرش بر نیزه باد و تن بر دار
میر باید جهان کند آبادوطن از میر، تازه باید و شاد
میرکآمد وسیلهٔ تدمیراو چه میری است؟ مرده باد آن میر
پسر ویس را بتی دانندمیر محمود غازیش خوانند
حیف باشد سفیه سوداییقهرمان نژاد آریایی
هرکه را شیر هندخوار بودبا سک غلجه‌اش چه کار بود
وان که را هست احمد ابدالچه تفاخر به اشرف محتال
وان که‌راچون «‌وزیرفتح‌‌»‌سریست‌ننگ باشد گرش سر دگریست
وان که دارد سوار چون ایوب‌مدح دزدان کند نباشد خوب
بتر از جمله آن سفیه عنودکه رساند نژادشان به یهود
قوم افغان یهود خو نبوداین خطا قابل عفو نبود
نبود جز جهود نسل جهودسامی و آربان به هم که شنود
نیست اندر زبان پختانی‌اثری از لسان عبرانی
نیست جز نام تنگهٔ خیبراز یهودی در آن حدود اثر
حیف باشد نژاد مزدایینسبت خود کند به یهوایی
جاهلانی که صاحب غرضندزمره فی قلوبهم مرضند
این اباطیل ناروا سازندتا ملل را ز هم جدا سازند
عالمانند دایهٔ کشوراز جهالت وقایع کشور
دایه گر طفل را کند اغواهست مسئول نزد بار خدا
نه همین دایگی نمی‌دانندحق همسایگی نمی‌دانند
تا قلم هست درکف جهالنشود کم ز دهر جنگ و جدال
گشت این بهر جاهلان اسبابعالم و دین و علم کشت خراب
به صفاهان فتادم از زندانگفتم این شعرها در اصفاهان